صف کشیدن منوچهر بجنگ سلم و تور و کشته شدن شیرویه بدست گرشاسب
شاهنامه
سپیده چو از جای خود بردمیدمیان شب تیره اندر خمید
منوچهر برخاست از قلبکاهابا جوشن و تیغ و رومی کلاه
سپه یکسره نعره برداشتندسنانها بابر اندر افراشتند
پر از خشم سر ابروان پر ز چینهمی بر نَوشتند گفتی زمین
چپ و راست و قلب و جناح سپاهبیاراست لشکر چو بایست شاه
زمین شد بکردار کشتی بر آبتو گفتی سوی جنگ دارد شتاب
بزد مهره بر کُوههٔ ژنده پیلزمین گشت جنبان چو دریای نیل
همان پیش پیلان تبیره زنانخروشان و جوشان چو پیل دمان
یکی بزمگاه است گفتی بجایز شیپور و نالیدن کرّه نای
برفتند از جای یکسر چو کوهدهاده برآمد ز هر دو گروه
بیابان چو دریای خون شد درستتو گفتی ز روی زمین لانه رست
پی ژنده پیان بخون اندرونچنان چون ز بیجاده برپا ستون
یکی پهلوان بود شیروی نامدلیر و سرافراز و جوینده کام
بیامد ز ترکان چو یک لخت کوهشدند از نهیبش دلیران ستوه
چو قارن نگه کرد او را بدیدبزد دست و شمشیر کین برکشید
بغرّید شیروی چون نرّه شیریکی نیزه زد برمیانش دلیر
دل قارن آزرده شد از نهیبنماند آنزمان با دلاور شکیب
چو سام سپهبد بدو بنگریدبغرّید چون رعد و پیشش دوید
نگه کرد شیروی و شد چون پلنگبه پیش دلاور درآمد بجنگ
یکی گرز زد بر سر سام شیرکه شد سام را روی همچون زریر
سر و ترگ آن نامور کرد خردوزان پس بشمشیر کین دست برد
سوی لشکر خویش کردند رویدو گرد سرافراز پرخاش جوی
به پیش صف آمد بکردار بادبفرخ منوچهر آواز داد
که آن پهلوان کو سپهدارتانکه گرشاسب خواند جهاندارتان
اگر در نبردِ من آید کنونبپوشانوش جوشن لاله گون
در ایران جز او نیست همتاب منندارد هم او نیز پایاب من
در ایران و توران چو من نیست کسهم آورد من پهلوانست و بس
سر تیغ من خون شیران خوردهمان گرز مغز دلیران خورد
چو تیغ من از کینه آید برونکند هفت کشور چو دریای خون
چو بشنید گرشاسپ زانسو کشیدچو نزدیک سالار خاور رسید
بشیروی گردنکش آواز کردز بانگش بلرزید دشت نبرد
که ای خیره سر روبَهِ دیر سارمرا کردهٔ یاد زان سرفراز
ترا پیش من زور و فرزانگی استکنون مغفرت بر تو خواهد گریست
چنین داد پاسخ که شیرو منمسر ژنده پیلان ز تن بر کنم
برانگیخت اسپ و بیامد دمانتو گفتی مگر گشت کوهی روان
سرافراز گرشاسپ چون بنگریدبخندید چون ترک شیرر بدید
بدو گفت شیرو که ای زورمندبه پیکار پیش دلیران مخند
بدو گفت گرشاسپ کای دیو مردچه گونه نه خندم بدشت نبرد
که پیشم تو آئی و جنگ آوریمرا خنده آید بدین داوری
بدو گفت کای پیر برگشته بختچرا سپر گشتی تو از تاج و تخت
که رزم مرا کردهٔ آرزویروان سازم از خونت ایدر بجوی
چو بشنید گرشاسپ گرز گرانززین برکشید و بیفشرد ران
بزد بر سرش گرزهٔ گاو رویبخاک اندر آمد سر جنگ جوی
زمانی بغلطید در خاک و خونهمه مغزش از خود آمد برون
بران خاک بر جان شیرین بدادتو گفتی که شیرو ز مادر نزاد
دلیران توران همه جنگجویبکرشاسپ یکسر نهادند روی
بغرید گرشاسب در قلب گاهز بیمش بلرزید خورشید و ماه
به تیر و کمان و به شمشیر تیزدر افگند در سرکشان رستخیز
چنین تا شب تیره اندر کشیددرخشنده خورشید شد ناپدید
همه چیرگی با منوچهر بودکزو مغز گیتی پر از مهر برد
زمانه بیکسان ندارد درنگگهی بهره نوش است و گاهی شرنگ
دل سلم و تور آمد از غم بجوشبراه شبیخون نهادند گوش
چو شب روز شد کس نیامد بجنگدو جنگی گرفتند رای درنگ
Comments
Loading comments…