آغاز داستان کیخسرو
شاهنامه
چو آمد بنزدیک سر تیغ شستمده می که از سال شد مرد مست
بجای عنام عصا داد سالپراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیده بان بر سر کوهسارببیند همی لشکر بی شمار
کشیدن نداند ز دشمن عنانوگر پیش مژگانش آید سنان
گر آیند دو تیزپای نوندهمان شست بدخواه کردش ببند
سراینده ز آواز برگشت سیرهمش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشتنگیرم مگر یاد تابوت و دشت
دریغ آن گل و مشک خوشاب سیهمان تیغ برّندهٔ پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذروگل نارون خواهد و شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگارکه چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامهٔ باستانبگیتی بمانم یکی داستان
که هر کس که اندر سخن داد دادازو جز بنیکی نگیرند یاد
بدآن گیتیم نیز خواهشگرستکه با تیغ تیزست و با منبرست
منم بندهٔ اهل بیت نبیسر افگنده بر خاک پای وصی
بگفتار دهقان کنون باز گردنگر تا چه گوید سراینده مرد
Comments
Loading comments…