آمدن افراسیاب نزدیک پدر خود
شاهنامه
وز آن سو که بگریخت افراسیابهمی تازیان تا بدآن روی آب
یکی هفته بنشست نزدیک رودبهشتم برآراست با خشم ودود
به پیش پدر رفت پور پشنگزبان پر زگفتار ودل پر درنگ
بدو گفت که ای نام بردار شاهترا بود از این جنگ جستن گناه
یکی آنکه پیمان شکستن زشاهبزرگان پیشین ندیدند راه
نه از تخم ایرج زمین پاک شدنه زهر گزاینده تریاک شد
یکی گم شود دیگر آید بجایجهانرا نمانند بی کدخدای
قباد آمد وتاج بر سر نهادبکینه یکی نو در اندر کشاد
سواری پدید آمد از پشت سامکه دستانش رستم نهادست نام
بیآمد بسان نهنگ دژمکه گفتی جهانرا بسوزد بدم
همی تاخت اندر فراز ونشیبهمی زد بگرز وبتیغ ورکیب
زگرزش هوا شد پر از چاک چاکنیرزد جانم بیک مشت خاک
همه لشکر ما بهم بر دریدکس اندر جهان این شکفتی ندید
درفش مرا دید مر یک کرانبزین اندر افگند گرز گران
چنان برگرفتم ززین خدنگکه گفتی ندارم بیک پشّه سنگ
کمربند بگسست وبند قبایزچنگش فتادم همی زیر پای
بدآن زور هرگز نباشد هزبردو پایش بخاک اندرون سر به ابر
سواران جنگی همه همگروهکشیدندم از دست آن لخت کوه
تو دانی که شاهی دل و چنگ مندلیری و کردار وآهنگ من
بدست وی اندر یکی پشّه اموز آن آفرینش پراندیشه ام
یکی پیلتن دیدم وشیر جنگنه هوش ونه دانش نه رای ونه سنگ
عنانش سپرده بدآن پیل مستهمش رود وهم غار وهم راه پست
همانا که گوپال بیش از هزارزدندش بر آن پیکر نامدار
تو گفتی که از آهنش کرده اندبسنگ وبرویش برآورده اند
چه دریاش پیش وچه کوهش همانچه درّنده پیل وچه شیر دمان
همی تاخت یکسان چو یوز شکارببازی همی آمدش کارزار
چنو گر بدی سام را دستبردزترکان نماندی سرافراز گرد
جز از آشتی جستنت رای نیستکه با او سپاه ترا پای نیست
جهانجوی وپشت سپاهت منمبدشواری اندر پناهت منم
نماندست با او مرا تاب هیچبرو رای زن آشتی را بسیچ
زمینی کجا آفریدون گردبدآنگه بتور دلاور سپرد
بتو داده بودند وبخشیده راستترا کین کشیدن نبایست خواست
از آن گر بگردیم وجنگ آوریمجهان بر دل خویش تنگ آوریم
تو دانی به از آگهیستمیان شنیدن سراسر تهیست
ترا جنگ ایران چو بازی نمودزبازی سپهرا درازی فزود
از امروز کارت بفردا ممانکه داند که فردا چه گردد زمان
گلستان کامروز باشد ببارچو فردا چنی گل نیآید بکار
نگر تا چه مایه ستام بزرهمان ترک زرّین و زرّین سپر
همان تازی اسپان بزرّین لگامهمان تیغ هندی بزرّین نیام
ازین بیشتر نامداران گردکه باد اندر آمد بخواری ببرد
چو کلباد وچون بارمان دلیرکه بودی شکارش همه نرّه شیر
خزروان کجا زال بشکست خردنمودش بگرز گران دستبرد
شماساس کین بود لشکر پناهکه قارن بکشتش به آوردگاه
جز این نامداران دگر ده هزارفزون کشته آمد درین روزگار
بتر زین همه نام وننگت شکستشکستی که هرگز نشایدش بست
گر از من سر نامور کشته شدچو اغریرث پر هنر کشته شد
جزای بد ونیکئ روزگاردر امروز وفردا گرفتن شمار
به پیش آمدندم همه سرکشانپس پشت هر یک درفشی گوان
بسی یاد داشتند از آن روزگاردمان از پش ومن از آن زار وخوار
کنون از گذشتند مکن هیچ یادسوی آشتی تاز با کیقباد
گرت دیگر آید یکی آرزویبگرد اندر آید سپه چار سوی
بیکدست رستم چو تابنده هورابا گرز وبا تیغ وبا فرّ وزور
بدست دگر قارن رزم زنکه چشمش ندیدست هرگز شکن
سهدیگر چو کشواد زرّین کلاهکه آمد به آمل ببرد آن سپاه
چهارم چو مهراب کابل خدایکهه سالار شباهست با فرّ ورای
Comments
Loading comments…