آمدن پیران به سیاوشگرد

شاهنامه

چو پیران بیآمد زهند وزچینسخن رفت از آن شهر با آفرین

خنیده بتوران سیاوخش گردکز اختر چنین کرده شد روز ارد

چو پیران از آن نامور شارسانشنید از لب هر کسی داستان

از ایوان گنبد وپالیز وباغزرود وزدشت وزکوه وزراغ

شتاب آمدش تا ببیند که شاهچه کرد اندر آن مایه ور جایگاه

هر آنکس که او از در کار بودبدآن بزم با او سزاوار بود

هزار از خردمند مردان گردچو هنگام رفتنش آمد ببرد

چو آمد بنزدیک آن جایگاهسیاوش پذیره شدش با سپاه

چو پیران بنزد سیاوش رسیدپیاده شد از دور کورا بدید

سیاوش فرود آمد از پیل رنگپیاده گرفتش بآغوش تنگ

بگشتند هر دو بدآن شهر بازسیاوش وپیران گردن فراز

بگشتند بر گرد آن شارسانخوش آمد ورا آنچنان خارسان

سراسر همه کاخ وایوان وباغهمی تافت هر سو چو روشن چراغ

سپهدار پیران بهر سو براندبسی آفرین بر سیاوش بخواند

بدو گفت گر فرّ وبرز کیامنبودیت با دانش اندر میان

چو آغاز کردی بدین گونه جایکجا آمدی جاه از اینسان بپای

بماناد تا رستخیز این نشانمیان دلیران وگردنکشان

پسر بر پسر همچنین شاد بادجهاندار وپیروز وفرّخ نهاد

چو یکبهره از شهر خرّم بدیدبایوان وباغ سیاوش رسید

بکاخ فرنگیس بنهاد رویچنان شاد وخرّم ودیهیم جوی

پذیره شدش دختر شهریاربپرسید ودینار کردش نثار

چو بر تخت بنشست وآن جای دیدپرستار بسیار بر پای دید

برین نیز چندی ستایش گرفتجهان آفرینرا نیایش گرفت

وز آنپس بخوردن گرفتند کارمی وخوان ورامشگر ومیگسار

ببودند یکهفته با می بدستگهی خرّم وشاد دل گاه مست

بهشتم ره آورئ پیش آوریدهمان هدیهٔ شاهوار چون سزید

زیاقوت واز گوهر شاهوارزدیبا واز تاج گوهر نگار

زدینار واسپان بزین خدنگبزرّین ستام وجناغ پلنگ

فرنگیس را افسر وگوشوارهمان باره وطوق گوهر نگار

بداد وبیآمد بسوی ختنابا لشکر نامدار انجمن

چو آمد بشادی بایوان خویشپدیدار شد در شبستان خویش

بگلشهر گفت آنکه خرّم بهشتندید ونه دادند که رضوان چه گفت

ببیند مر آن شهر فرخنده جایبهشت برینست گاه وسرای

چو خورشید بر گاه فرّخ سروشنشسته بآئین وبا فرّ وهوش

برامش بپیمای لختی زمینبرو شارسان سیاوش ببین

خداوند آن شهر نیکوترستتو گوئی فروزندهٔ خاورست

به بینی فرنگیس با آب وتابچو ماه دو هفته بر آفتاب

وز آن جایگه نزد افراسیابهمیرفت برسان کشتی بر آب

بیآمد بگفت آن کجا کرده بودهمان باژ کز کشور آورده بود

که در کشور هند چون رزم کردبدانرا سر اندر کشیده بگرد

بپرسید ازو شهریار بلندزکار سیاوش واز چون وچند

وز آن شهر وکشور وآن جایگاهیکایک همه باز پرسیده شاه

بدو گفت پیران که خرّم بهشتکسی کو ببیند باردیبهشت

همانا نداند از آن شهر بازونه خورشید از آن مهتر سرفراز

یکی شهر دیدم که اندر زمیننبیند چنان کس بتوران وچین

زبس باغ وایوان وآب روانبرآمیخت گفتی خرد با روان

گله کرد باید بگیتی یلهترا چون نباشد بچیزی گله

چو کاخ فرنگیس دیدم زدورچو گنج گهر بود برسان نور

گرایدون که آید زمینو سروشنباشد بدآن فرّ واروند وهوش

بدآن زیب وآئین که داماد تستبخوبی بکام دل شاد تست

ودیگر که دو کشور از جنگ وجوشبرآسود چو بیهش که آمد بهوش

بماناد بر ما چنین جاوداندل هوشمندان ورای ردان

زگفتار او شاد شد شهریارکه شاخ برومندش آمد ببار

Comments

Loading comments…