آهنگ مازندران کردن کی کاوس
شاهنامه
درخت برومند چون شد بلندگرایدون که آید برو بر گزند
شود برگ پژمرده وبیخ سستسرش سوی پستی گراید نخست
چو از جایگه بگسلد پای خویشبشاخی نو آئین دهد جای خویش
مراورا سپارد گل وبرگ وباغبهاری چو کردار روشن چراغ
اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیکتو با بیخ تندی میآغاز لیک
پدر چون بفرزند ماند جهانکند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فرّ ونام پدرتو بیگانه خوانش مخوانش پسر
اگر گم کند راه آموزگارسزد کو جفا بیند از روزگار
چنین است رسم سرای کهنسرش هیچ پیدا نه بینی زبن
چو رسم بدش باز یابد کسیسزد گر بگیتی نماند بسی
زگفتار فرزانهٔ مرد پیرسخن بشنو ویک بیک یاد گیر
چو بگرفت کاؤس گاه پدرمر اورا جهان بنده شد سر بسر
زهرگونهٔ گنج آگنده دیدجهان سر بسر پیش خود بنده دید
همان طوق وهم تخت وهم گوشوارهمان تاج زرّین زبرجد نگار
همان تازی اسپان آگنده یالبگیتی ندانست کسرا همال
چنان بد که در گلشن زرنگارهمی خورد روزی می خوشگوار
یکی تخت زرّین بلورینش پاینشسته برو بر جهان کدخدای
ابا پهلوانان ایران بهمهمی رای زد شاه بر بیش وکم
چنین گفت کاندر جهان شاه کیستگذشته زمن در خور گاه کیست
مرار زیبد اندر جهان برترینیارد زمن جست کس داوری
همیخورد باده همیگفت شاهازو خیره ماند سران سپاه
چو رامشگری دیو زی پرده داربیآمد که خواهد بر شاه باز
چنین گفت کز شهر مازندرانیکی خوش نوازم زرامشگران
اگر در خورم بندگی شاه راکشاید بر تخت خود راه را
برفت از در پرده سالار باربیآمد خرامان بر شهریار
بگفتش که رامشگری بر درستابا بربط ونغز رامشگرست
بفرمود تا پیش او تاختندبر رود سازانش بنشاختند
ببربط چو بایست بر ساخت رودبرآورد مازندرانی سرود
که مازندران شهر ما یاد بادهمیشه بر وبومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلستبکوه اندرون بابه وسنبلست
هوا خوشگوار وزمین پر نگارنه گرم ونه سرد وهمیشه بهار
نوازنده بلبل بباغ اندرونگرازنده آهو براغ اندرون
همیشه نیآساید از جست وجویهمه ساله هر جای رنگست وبوی
گلابست گوئی بجویش روانهمی شاد گردد زبویش روان
دی وبهمن وآذر وفرودینهمیشه پر از لاله بینی زمین
همه سالار خندان لب جویباربهر جای باز شکاری بکار
سراسر همه کشور آراستهزدینار ودیبا واز خواسته
بتان پرستنده با تاج زرهمان نامداران زرّین کمر
کسی کاندر آن بوم آباد نیستبکام از دل وجان خود شاد نیست
چو کاؤس بشنید ازو این سخنیکی تازه اندیشه افگند بن
دل ورزم جویش ببست اندر آنکه لشکر کشد سوی مازندران
چنین گفت با سرفرازان رزمکه ما دل نهادیم یکسر ببزم
اگر کاهی پیشه گیرد دلیرنگردد از آسودن وگاه سیر
من از جم وضحّاک واز کیقبادفزونیم ببخت وبفرّ ونژاد
فزون بایدم نیز از ایشان هنرجهانجوی باید سر تاجور
چنان چون بگوش بزرگان رسیداز ایشان کس این رای فرّخ ندید
همه زرد گشتند وپر چین برویکسی جنگ دیوان نکرد آرزوی
کسی راست پاسخ نیارست کردغمی شد دل و لب پر از باد سرد
چو طوس وچو گودرز چو کشواد وگیوچو خرّاد وگرگین وبهرام نیو
به آواز گفتند ما کهتریمزمین جز بفرمان تو نسپریم
وز آنپس یکی انجمن ساختندزگفتار او دل بپرداختند
نشستند وگفتند با یکدگرکه از بخت مارا چه آمد بسر
اگر شهریار این سخنها که گفتبمی خوردن اندر نخواهد نهفت
زما واز ایران برآمد هلاکنماند ازین بوم وبر آب وخاک
که جمشید با تاج و انگشتریبفرمان او دیو ومرغ وپری
زمازندران یاد هرگز نکردنجست از دلیران دیوان نبرد
فریدون پر دانش وپر فسونمر این آرزو را نبد رهنمون
اگر شایدی بردن این بد بسربمردی ونام وبگنج وهنر
منوچهر کردی بدین پیش دستنکردی بدین همّت خویش پست
یکی چاره باید نمودن بدینکه این بد بگردد از ایران زمین
چنین گفت پس طوس با مهترانکه این رزم دیده دلاور سران
مرین بندرا چاره اکنون یکیستبسازیم واین کار دشوار نیست
هیونی تگاور بر زال سامبباید فرستاد ودادن پیام
که گر گل بسر داری اکنون مشوییکی تیز کن رای وبنمای روی
مگر او کشاید یکی پندمندسخن در دل شهریار بلند
بگوید که این اهرمن داد یاددر دیو هرگز نباید کشاد
مگر زالش آرد ازین گفت بازوگر نه سرآمد نشیب وفراز
سخنها زهر گونهٔ ساختندهیونی تگاور برون تاختند
دونده همی تاخت تا نیمروزچو آمد بر زال گیتی فروز
چنین داد از نامداران پیامکه ای نامور با گهر پور سام
یکی کار پیش آمد اکنون شکفتکه از دانش اندازه نتوان گرفت
برین کار اگر تو نبندی کمرنه تن ماند ایدر نه بوم ونه بر
یکی شاه را بر دل اندیشه خاستبپیچیدش آهرمن از راه راست
برنج نیاگانش از باستاننخواهد همی بود همداستان
یکی گنج بی رنج بگزایدشهمی گاه مازندران بایدش
اگر هیچ سر خاری از آمدنسپهبد بزودی بخواهد بدن
همه رنج تو داد خواهد ببادکه بردی از آغاز با کیقباد
تو با رستم شیر ناخورده شیرمیانرا ببستی چو شیر دلیر
کنون این همه باد شد پیش اویبپیچند جان بد اندیش اوی
چو بشنید دستان بپیچید سختکه شد زرد برگ کیانی درخت
همی گفت کاؤس خود کامه مردنه گرم آزموده زگیتی نه سرد
کسی کو بود در جهان پیش گاهبرو بگذرد سال وخورشید وماه
گمانید که از تیغ او در جهانبلرزد بیک سر کهان ومهان
نباید شکفت ار بمن نگرودشود خسته وپید من نشنود
گر این رنج آسان کنم بر دلماز اندیشهٔ شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهان آفریننه شاه ونه گردان ایران زمین
شود گویمش هرچه آید زپندزمن گر پذیرد شود سودمند
وگر تیز گردد کشودست راهتهمتن هم اندر بود با سپاه
پر اندیشه بود آن شب دیر بازچو خورشید بنمود تاج از فراز
کمر بست وبنهاد سر سوی شاهبزرگان برفتند با او براه
پیام شد بطوس وبگودرز وگیوببهرام وگرگین وگردان نیو
که دستان بنزدیک ایران رسیددرفش همایونش آمد پدید
پذیره شدندش سران سپاهسری کو کشد پهلوانی کلاه
چو دستان سام اندر آمد بتنگپیاده شدندش همه بی درنگ
برو سرکشان آفرین خواندندسوی شهر با او همی راندند
بدو گفت طوس ای گو سرفرازکشیدی چنین رنج راه دراز
زبهر بزرگان ایران زمینبر آسایش این رنج کردی گزین
همه سر بسر نیکخواه تو ایمستوده بفرّ کلاه تو ایم
ابا نامداران چنین گفت زالکه هر کس که اورا بفرسود سال
همه پند پیرانش آید بیاداز آن پس دهد چرخ گردانش داد
نشاید که گیریم ازو پند بازکه از پند ما نیست خود بی نیاز
زپند خود گر بگردد سرشپشیمانی ورنج باشد برش
به آواز گفتند ما با تو ایمزتو بگذرد پند کس نشنویم
همهٔبر نامور تاج وگاه آمدند
Comments
Loading comments…