آگاهی شدن مهراب از کار دخترش

شاهنامه

بیآمد ز درگاه مهراب شادکزو کرده بد زال بسیار یاد

گرانمایه سیندخترا خفته دیدرخش پژمریده دل آشفته دید

بپرسید و گفتش چه دیدی بگویچرا پژمریدت دو گلبرگ روی

چنین داد پاسخ بمهراب بازکه اندیشه اندر دلم شد دراز

از این کاخ آباد و این خواستهوزین تازی اسپان آراسته

ازین گنج ما واز این بوستانوزین کامکاریٔ دل دوستان

وزین ریدگان سپهبد پرستوزین باغ و این خسروانی نشست

وزین چهرهٔ سرو بالای ماوزین نام و این دانش و رای ما

بدین آبداری و این راستیزمان تا زمان آیدش کاستی

بناکام باید بدشمن سپردهمه رنج ما باد باید شمرد

یکی تنگ صندوق ازین بهر ماستدرختی که تریاک او زهر ماست

بکشتیم و دادیم آبش برنجبرآویختیم از برش تاج و گنج

چو بر شد بخورشید و شد مایه‌داربخاک اندر آمد سر سایه دار

بدین است فرجام و انجام ماندانم کجا باشد آرام ما

بسیندخت مهراب گفت این سخننو آوردی و نو نگردد کهن

سرای سپنجی برینسان بودیکی خوار و دیگر تن آسان بود

یکی اندر آید دگر بگذردکه دیدی که چرخش همی بسپرد

بتنگیٔ دل غم نگردد دگربرین نیست پیکار با دادگر

بدو گفت سیندخت که این داستانبروی دگر بر نهد راستان

چگونه توان کردن از تو نهانچنین راز و این کارهای گران

خود یافته موبد نیکبختبفرزند زد داستان درخت

زدم داستان تا ز راه خردسپهبد بگفتار من بنگرد

فرو برد سر سرو را داد خمبنرگس گل سرخرا داد نم

که ما را همی باید ای پر خردکه گردون نه بر ما چنان بگذرد

چنان دان که رودابه را پور سامنهانی نهادست هر گونه دام‏

ببردست روشن دل او ز راهیکی چاره‏ مان کرد باید نگاه‏

همی دادمش پند و سودی نکرددلش خیره بینم دو رخساره زرد

چو بشنید مهراب بر پای جستنهاد از بر دستهٔ تیغ دست‏

تنش گشت لرزان و رخ لاجوردپر از خون جگر لب پر از باد سرد

همی گفت رودابه را زود خونبریزم بروی زمین همکنون‏

چو آن دید سیندخت بر پای جستکمر کرد بر گردگاهش دو دست‏

چنین گفت کز کهتر اکنون یکیسخن بشنو و گوش دار اندکی‏

وز آن پس همان کن که رای آیدتروان و خرد رهنمای آیدت‏

بپیچید و بنداخت او را بدستخروشی بر آورد چون پیل مست‏

همی گفت چون دختر آمد پدیدببایستمش در زمان سر برید

نکشتم نرفتم براه نیاکنون ساخت بر من چنین کیمیا

پسر کو ز راه پدر بگذرددلیرش ز پشت پدر نشمرد

یکی داستان زد برین بر پلنگبدآنگه که در جنگ شد تیز چنگ

مرا کارزارست گفت آرزویپدر از نیام چنین داشت خوی

نشان پدر باید اندر پسرروا باشد ار کمتر آرد هنر

همم بیم جانست و هم جای ننگچرا باز داری سرم را ز جنگ‏

اگر سام یل با منوچهر شاهبیابند بر ما یکی دستگاه‏

ز کابل بر آید بخورشید دودنماند برین بوم کشت و درود

چنین گفت سیندخت کای پهلوانازین در مگردان بخیره زبان‏

کزین آگهی یافت سام سواربدل ترس و تیمار چندین مدار

وی از کرگساران بدآن گشت بازکشاده شدست این سخن نیست راز

چنین گفت مهراب که ای ماه رویسخن هیچ با من بکژّی مگوی‏

چنین خود کی اندر خورد با خردکه مر خاک را باد فرمان برد

مرا نیستی دل بدین دردمنداگر ایمنی یافتی از گزند

ز زال گرانمایه داماد بهنباشد همی از کهان و ز مه

که باشد که پیوند سام سوارنخواهد از اهواز تا قندهار

بدو گفت سیندخت کای سرفرازبگفتار کژّی مبادم نیاز

گزند تو پیدا گزند منستدل دردمند تو بند منست‏

چنین است و این بر دلم شد درستهمین بدگمانی مرا از نخست‏

کزین گونه دید مرا دردناکبغم خفته شادی ز دل رفته پاک

اگر باشد این نیست کاری شکفتکه چندین بد اندیشه باید گرفت‏

فریدون بسرو یمن گشت شاهجهانجوی دستان همین جست راه‏

که از آتش و آب و از باد و خاکشود تیره روی زمین تابناک

بیآورد پس پاسخ نامه پیشورا گفت خوش کن ازین کام خویش

هر آنگه که بیگانه شد خویش توبود تیره روی بد اندیش تو

بسیندخت مهراب بسپرد گوشدلی پر ز کینه سری پر ز جوش

بسیندخت فرمود پس نامدارکه رودابه را خیز و نزد من آر

بترسید سیندخت از آن شیر مردکه رودابه را اندر آرد بگرد

بدو گفت پیمانت خواهم نخستکه او را سپاری بمن تن درست

وزآن چون بهشت برین گلستاننگردد تهی روی کابلستان

یکی سخت پیمان ستد زو نخستبچاره دلش را ز کینه بشست

زبان داد سیندخت را نامجویکه رودابه را بد نیآرد بروی

بدو گفت بنگر که شاه زمینسر از ما کند زین سخن پر زکین

چو بشنید سیندخت سر پیش اویفرو برد و بر خاک بنهاد روی

بر دختر آمد پر از خنده لبکشاده رخ روزگون زیر شب

همی مژده دادش که جنگی پلنگز گور ژیان کرد کوتاه چنگ

کنون زود پیرایه بکشای و روبه پیش پدر شو بزاری بنو

بدو گفت رودابه پیرایه چیستبجای سر مایه بی مایه چیست

روان مرا پور سامست جفتچرا آشکارا بباید نهفت

بپیش پدر شد چو خورشید شرقبیاقوت و زر اندرون گشته غرق

پدر چون ورا دید خیره بماندجهان آفرینرا فراوان بخواند

بهشتی بد آراسته پر نگارچو خورشید تابان بخرّم بهار

بدو گفت کای شسته مغز از خردبپر گوهران آن کی اندر خورد

که با اهرمن جفت گردد پریکه مه تاج بادا مه انگشتری

گر از دشت قحطان یکی مارگیرشود مغ ببایدش کشتن بتیر

چو رودابه این از پدر بشنویددلش گشت پر خون و رخ شنبلید

سیه مژّه بر نرگسان دژمفرو خوابنید و نزد هیچ دم

پدر دل پر از خشم و سر پر ز چنگهمی گشت غرّان بسان پلنگ

سوی خانه شد دختر دلشدهرخان معصفر بخون آزده

بیزدان گرفتند هر دو پناههم آن دلشده ماه و هم پیشگاه

Comments

Loading comments…