آگاه شدن پشنگ از مرگ منوچهر
شاهنامه
پس آنگه زمرگ منوچهر شاهبشد آگهی تا بتوران سپاه
وز آن رفتن وکار نوذر همانیکایک بگفتند با بدگمان
چو بشنید سالار توران پشنگچنان خواست کآید به ایران بجنگ
بسی کرد یاد از پدر زادشمهم از تور بر زد یکی تیز دم
زگاه منوچهر واز لشکرشزگردان وسالار واز کشورش
همه نامداران کشورشرابخواند وبزرگان لشکرشرا
چو اغریر وگرسیوز وبارمانچو کلباد جنگی هژبر ژیان
سپهبدش چون ویسهٔ تیز چنگکه سالار بد بر سپاه پشنگ
جهان پهلوان پورش افراسیاببخواندش بنزدیک وآمد شتاب
سخن راند از تور واز سلم وگفتکه کین زیر دامن نشاید نهفت
سری را کجا مغز جوشیده نیستبرو بر چنان کار پوشیده نیست
که با ما چه کردند ایرانیانبدی را ببستند یکسر میان
کنون روز تیزی وکین جستنسترخ از خون دیده گه شستن است
چه گوئید اکنون چه پاسخ دهیدیکی رای فرّخ بدین بر نهید
زگفت پدر مغز افراسیاببجوشید وآمد سرش پر شتاب
به پیش پدر شد کشاده زباندل آگنده از کین کر بر میان
که شایستهٔ جنگ شیران منمهم آورد سالار ایران منم
اگر زادشم تیغ برداشتیجهانرا چنین خوار نگذشتی
میان ار ببستی بکین آوریبه ایران بکردی همی سروری
کنون هر چه مانیده بود از نیازکین جستن از جنگ واز کیمیا
کشادنش بر تیغ تیز منستگه شورش ورستخیز منست
بمغز پشنگ اندر آمد شتابچو دید آن سهی قدّ افراسیاب
بر وبازوی شیر وهم زور پیلوزو سایه افگنده بر چند میل
زبانش بکردار برّنده تیغچو دریا برو کف چو بارنده میغ
بفرمود تا برکشد تیغ جنگبه ایران شود با سپاه پشنگ
سپهبد چو شایسته بیند پسرسزد گر برآرد بخورشید سر
پس از مرگ باشد مرورا بجایهمی بام اورا بدارد بپای
زپیش پشنگ آمد افراسیابدلی پر زکینه سری پر شتاب
در گنج آگنده را باز کردسپه را بکارزار همه ساز کرد
چو شد ساخته کار جنگ آزمایبکاخ آمد اغریرث رهنمای
به پیش پدر شد پر اندیشه دلنکو رای بودی همیشه بدل
چنین گفت کای کار دیده پدرزترکان بمردی برآورده سر
منوچهر از ایران اگر گم شدستسپهرا سری سام نیرم شدست
چو کشواد وچون قارن رزم زنچنین نامداران آن انجمن
تو دانی چه بر سلم وتور سترگچه آمد از آن تیغ زن پیر گرگ
نیا زادشم شاه توران سپاهکه ترکش همی سود بر چرخ ماه
ازین در سخن هیچ گونه نراندبه آرام بر نامهٔ کین نخواند
اگر ما نشوریم بهتر بودکزین شورش آشوب کشور بود
چنین داد پاسخ پسر را پشنگکه افراسیاب آن دلاور نهنگ
یکی نرّه شیرست روز شکاریکی پیل جنگی گه کارزار
نبیره که کین نیارا نجستسزد گر نحوانی نژادش درست
ترا نیز با او بباید شدنبهر بیش وکم رای فرّخ زدن
چو از دامن ابر چین گم شودبیابان زباران پر از نم شود
چراگاه اسپان شود کوه ودشتگیاها زیال کیان برگذشت
جهان سبز گردد سراسر زخویدبهامون سراپرده باید کشید
دل شاد بر سبزه وگل بریدسپهرا همه سوی آمل برید
دهستان وگرگان در زیر نعلبکوبید واز خون کنید آب نعل
منوچهر از آنجایگه جنگجویبکینه سوی تور بنهاد روی
از آن جاه سپاهی چو ابر سیاهبیآمد بر ما بدین رزمگاه
شما نیز باید که هم زین نشانبر آرید گرد از سر سر کشان
سپهرا ازو بود در ایران پناهبدو گشت آراسته تختگاه
از ایران چو او گم شد اکنون چه باکنیرزند آنان یکی مشت خاک
زنوذر مرا در دل انیشه نیستکه نوذر جوانست وبر بیشه نیست
بکوشید با قارن رزم زندگر گرد گرشاسپ از آن انجمن
مگر دست یابید بر دشت کینبر این دو سرافراز ایران زمین
روان نیاگان ما خوش کنیددل بد سگالان پر آتش کنید
چنین گفت با نامور جنگجویکه من خون زکین اندر آرم بجوی
Comments
Loading comments…