اندرز کردن سیاوش فرنگیس
شاهنامه
سیاوش بدو گفت کآن خواب منبجای آمد وتیره شد آب من
مرا زندگانی سر آید همیغم روز تلخ اندر آید همی
گر ایوان من سر بکیوان کشیدهمان زهر مرگم بباید چشید
اگر عمر باشد هزار ودویستبجز خاک تیره مرا جای نیست
یکی سینهٔ شیر باشدش جاییکی کرگس ودیگریرا همای
زشب روشنائی نجوید کسیکجا بهره دارد زدانش بسی
ترا پنج ماهست از آبستنیازین نامور بچّهٔ رستنی
درخت گزین تو بار آوردجهانرا یکی شهریار آورد
سرافراز کیخسرو نام کنبغم خوردن اورا دلارام کن
زخورشید تابنده تا تیره خاکگذر نیست از داد یزدان پاک
زپرّ پشه تا پی زنده پیلهمان چشمهٔ آب ودریای نیل
نهانی مرا خاک توران بودکه گوید که خاکم بایران بود
چنین گردد این گنبد تیز روسرای کهنرا نبینند تو
ازین پس بفرمان افراسیابمرا بخت نیز اندر آمد بخواب
ببرّند بر بی گنه این سرمزخون جگر بر نهند افسرم
نه تابوت یابم نه گور وکفننه بر من بگرید کسی زانجمن
بمانم بسان غریبان بخاکسرم گردد از تن بشمشیر چاک
بخواری ترا روزبانان شاهسر وتن برهنه برندت براه
بیآید سپهدار پیران بدربخواهش بخواهد ترا از پدر
نکرده گناهی بجان زینهاربخواهد بکاخت برد زاروار
در ایوان آن پیر سر پر هنربرانی بکیخسرو نامور
از ایران بیآید یکی چاره گربفرمان دادار بسته کمر
از ایدر ترا با پسر در نهانسوی رود جیحون برد ناگهان
نشانند بر تخت شاهی ورابفرمان بود مرغ وماهی ورا
از ایران یکی لشکر آرد بکینپر آشوب گردد سراسر زمین
برین گونه خواهد گذشتن سپهرنخواهد شدن رام با کس بمهر
بسا لشکرا کز پی کین منبپوشند جوشن بآئین من
زگیتی سراسر برآید خروشزمانه زکیخسرو آید بجوش
پی رخش رستم زمین بسپردزتوران کسیرا بکس نشمرد
بکنیم از امروز تا رستخیزنه بینی جز از گرز وشمشیر تیز
وز آنپس سیاوخش آزاده مردرخانرا بسوی فرنگیس کرد
ورا کرد پدرود وبا او بگفتکه من رفتنی گشتم ای نیک جفت
برین گفتها بر تو دل سخت کنتن از ناز واز تخت پردخته کن
خروش وفغان کرد ودل پر زدردبرون رفت از ایوان دو رخساره زرد
جهانا ندانم چرا پروریچو پروردهٔ خویشرا بشکری
فرنگیس رخ خسته وکنده مویروان کرد در رخ زدیده دو جوی
سیاوش چو با جفت غمها بگفتخروشان بدو اندر آوریخت جفت
رخش پر زخون دل ودیده گشتسوی آخر تازی اسپان گذشت
بیآورد شبرنگ به زاد راکه دریافتی روز کین بادرا
خروشان سرش را ببر در گرفتعنان وفسارش زسر بر گرفت
بگویش اندرش گفت زاری برازکه بیدار دل باش وبا کس مساز
چو کیخسرو آید بکین خواستنعنانش ترا باید آراستن
از آخر ببر دل بیکبارگیکه اورا تو باشی بکین بارگی
ورا بارگی باش وگیتی بکوبزدشمن بنعلت را بروب
دگر مرگرا همی کرد پیبرافروخت برسان آتش زنی
زدیبا ودینار ودرّ وگهرزتاج وزتیغ وکلاه وکمر
بگنج اندر آگنده چیزی که بودوز ایوان وگلشن برآورد دود
Comments
Loading comments…