بازگشتن کیخسرو به سیاوش گرد
شاهنامه
سپهبد بدو کرد لختی شتاببرون کردش از پیش افراسیاب
بایوان خویش آمد افروختهخرامان وچشم بدی دوخته
همی گفت کز داور کردگتردرختی نو آمد جهانرا ببار
در گنجهای کهن باز کردزهر گونهٔ شاه را ساز کرد
زدیبا ودینار ودرّ وگهرزاسپ وسلچ وکلاه وکمر
هم از تخت واز بدرهای درمزگستردنیها واز بیش وکم
همه پیش کیخسرو آورد زودبداد ودهش آفرین بر فزود
گسی کردشان سوی آنجایگاهکه سازیده بد خسرو نیکخواه
برفتند شادان بدآن شارسانکجا گشته بد باز چون خارسان
فرنگیس وکیخسرو آنجا رسیدزهر سو بسی مردم آمد پدید
بدیده ستردند روی زمینزبان همه شهر پر آفرین
که از بیخ بر کنده فرّخ درختازین گونه شاخی برآورد سخت
زشاه جهان چشم بد دور بادروان سیاوش پر از نور باد
همه خار آن بوم شمساد گشتگیا در چمن سرو آزاد گشت
دد ودام آن شادمان گشت نیززجان سیاوش بهر کس غریز
زخاکی که خون سیاوش بخوردبابر اندر آمد یکی سبز نرد
نگاریده بر برگها چهر اویهمی بوی مشک آمد از مهر اوی
بدی مه بسان بهاران بدیپرستش گه سوگواران بدی
چنین است کردار این چرخ بیرستاند زفرزند بستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهانبخاک اندر آید سرش ناگهان
مباشید گستاخ با این جهانکه او بتّری دارد اندر نهان
ازو تو بجز شادمانی مجویبباغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری اگر دست تنگنبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کین سرای تو نیستبجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید بخوردن نشینبامّید گنج جهان آفرین
زگیتی ترا شادمانیست بسگر او هیچ مهری ندارد بکس
یکی را سرش بر کشد تا بماهفراز آورد راستش زیر چاه
چنین است کردار چزخ برینگهی این بر آن وگهی آن بر این
زخون سیاوش گذشتم بکینبآوردن شه زتوران زمین
Comments
Loading comments…