خوان پنجم: گرفتار شدن اولاد به دست رستم
شاهنامه
وز آنجا سو راه بنهاد رویچنان چون بود مردم راه جوی
همی رفت پویان بجائی رسیدکه اندر جهان روشنائی ندید
شب تیره چون روی زنگی سیاهستاره بخمّ کمند اندرست
عنان رخشرا داد وبنهاد روینه افراز دید از سیاهی نه جوی
وز آنجا سوی روشنائی رسیدزمین پرنیان دید یکر زخوید
جهانی زپیری شده نوجوانهمه سبزه وآبهای روان
همه جامه بر تنش چون آب بودنیازش به آسایش وخواب بود
برون کرد ببر بیان از برشبخوی اندرون غرقه بد مغفرش
بگسترد هر دو ابر آفتاببخواب وبه آرامش آمد شتاب
لگام از سر اسپ بر کرد خواررها کرد بر خوید وبر کشتزار
بپوشید چون خشک شد خود وببرگیا کرد بستر بسان هزبر
چو در سبزه دید اسپرا دشتبانکشاده زبان شد دمان ودنان
سوی رتم ورخش بنهاد روییکی چوب زد گرم بر پای اوی
چو از خواب بیدار شد پیلتنبدو دشتبان گفت کای اهرمن
چرا اسپ در خوید بگذاشتیبر رنج نابرده بر داشتی
زگفتار او تیز شد مرد هوشبجست و گرفتش یکایک دو گوش
بیفشرد وبرکند هر دو زبننگفت از بد ونیک با او سخن
سبک دشتبان گوشها بر گرفتغریوان ازو ماند اندر شکفت
بدآن مرز اولاد بد پهلوانیکی نامداری دلیری جوان
بشد مرزبان نزد او با خروشپر از خون سر ودست وکنده دو گوش
بدو گفت مردی چو دیوی سیاپلنگینه جوش وز آهن کلاه
کجا او سراپای آهرمنستوگر اژدها خفته در جوشن ات
برفتم که اسپش برانم زکشتمرا خود به اسپ وبکشته نهشت
مرا دید وبر جست ویافه نگفتدو گوشم بکند و همانجا بخفت
همی گشت اولاد در مرغزارابا نامداران زبهر شکار
چو از دشتبان آن سخنها شنیدبنخچیرگه بر پی شمشیر دید
عنانرا بپیچد با سرکشانبدآنسو که بود از تهمتن نشان
که تا بنگرد کو چه مردست خودابا او زبهر چه کردست بد
چو آمد بتنگ اندرون جنگجویتهمتن سوی رخش بنهاد روی
نشست از بر زین وبرّنده تیغکشید و بیآمد چو غرّنده میغ
رسیدند پس یک بدیگر فرازابا یک دگر بر کشادند راز
بدو گفت اولاد نام تو چیستچه مردی که شاه و پناه تو کیست
نبایست کردن بدین سو گذرره نرّه شیران پر خاشخر
چرا گوش این دشتبان کندهٔهمان اسپ در کشت افگندهٔ
همیدون جهان بر تو سازم سیاهابر خاک آرم ترا این کلاه
چنین گفت رستم که نام من ابراگر ابر باشد بجنگ هزبر
همه نیزه وتیغ بار آوردسرانرا سر اندر کنار آورد
بگوش تو گر نام من بگذرددم جان وخون دلت بفسرد
نیآمد بگوشت بهر انجمنکمند وکمان گو پیلتن
هر آن مام کو چون تو زاید پسرکفن دوز خوانیمش ومویه گر
تو با این سپه پیش من راندیهمی گوژ بر گنبد افشاندی
نهنگ بلا بر کشیدی از نیانبیآویخت از پیش زین خمّ خام
چو شیر اندر آمد میان رمهبکشت آنکه بودند گردش همه
بیک زخم دو دو سر سرفرازبینداخت از تن بکردار کار
سرانرا ززخمش بخاک آوریدسر سرکشان زیر پی گسترید
شکسته شد آن لشکر از پهلوانگریزان برفتند وتیره روان
در ودشت شد پر زگرد سوارپراگنده گشتند بر کوه غار
همی رفت رستم چو پیل دژمکمند ببازوی در شصت خم
به اولاد چون رخش نزدیک شدکله دار را روز تاریک شد
بیفگند رستم کمند درازبخم اندر آورد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببستبپیش اند افگند وخود بر نشست
بدو گفت اگر راست گوئی سخنزکژّی نه سر بایم تو از تو نه بن
نمائی مرا جای جای دیو سپیدهمان جای پولاد غندی وبید
همان جاه که بستست کاؤس شاهکجا این بدیها نمودست راه
نمائی وپیدا کنی راستینیآری بداد اندرون کاستی
من آن تاج وآن تخت وگرز گرانبگردانم از شاه مازندران
تو باشی برین بوم وبر شهریارگرایدون که کژّی نیآری بکار
و گر کژّی آری بگفت اندرونروان سازم از چشم تو رود خون
بدو گفت اولاد مغزت زخشمبپرداز و بکشای بکباره چشم
تن من مپرداز خیره زجایبیابی زمن هرچه پرسی نشان
بجائی که بستست کاؤس شاهنمایم ترا یک بیک شهر وراه
ترا خانة بید و دیو سپیدنمایم چو دادی دلم را نوید
کنون تا بنزدیک کاؤس کیصد افگنده فرسنگ فرخنده پی
وز آنجا سوی دیو فرسنگ صدبپآید یکی راه دشوار وبد
مبان دو کوهست پر هول جاینپرّدر آسمانش همای
میان دو صد چاهسازی شکفتبه پیمانش اندازه نتوان گرفت
زدیوان جنگی ده ودو هزاربشب پاسبانند بر کوهسار
چو پولاد غندی سپهدارشانچو بیدار سنجه نگهدارشان
سر نرّه دیوان دیو سپیدکزو کوه لرزان بود همچو بید
یکی کوه یابی مرورا به تنبر وکتف ویالش بود ده رسن
ترا با چنین یال و دست و عنانگذارندة تیغ و کرز و سنان
چنین برز وبالا واین کارکردنه خوب است با دیو پیکار کرد
از آن بگذری سنگ لاخ است ودشتکه آهو بر آن نیارد گذشت
کزو بگذری رود آب است پیشکه پهنای او از دو فرسنگ بیش
کنارنگ دیوی نگهبان اویهمه نرّه دیوان بفرمان اوی
وز آن روی بزگوش با نرم پایچو فرسنگ سیصد کشاده سرای
زبزگوش تا شهر مازندرانرهی زشت وفرسنگهای گران
پراگنده در پادشاهی سوارهمانا که هستش هزاران هزار
چنان لشکری با سلچ و درمنه بینی ازیشان یکیرا دژم
زپیلان جنگی هزار ودویستکزیشان بشهر اندرون جای نیست
تو تنها تنی واگر زآهنیبسائی بسوهان آهرمنی
بخندید رستم بگفتار اویبدو گفت اگر با منی راه جوی
ببینی کزین یکتن پیلتنچه آید بدآن نامدار اهرمن
بنیروی یزدان پیروزگرببخت و بشمشیر و تیغ و هنر
چو بینند تاو بر ویال منبجنگ اندرون زخم گوپال من
بدرّد پی وپوست شان از نهیبعنانرا ندانند باز ار رگیب
بدآن سو کجا هست کاؤس کیکنون راه بنمای وبردار پی
بگفت این وبنشست بر رخش شاددوان بود اولاد مانند باد
نیآسود تیره شب وپاک روزهمی راند تا پیش کوه اسپروز
بدآنجا که کاؤس لشکر کشیدزدیو وزجادو بدو بد رسید
چو یک نیمه بگذشت از تیره شبخروش آمد از دشت و بانگ جلب
بمازندران آتش افروختندبهر جای شمعی همی سوختند
تهمتن به اولاد گفت آن کجاستکه آتش بر آمد زچپ وزراست
در شهر مازندران است گفتکه بر شب دو بهره نیارند خفت
بدآن جایگه باشد ارژنگ دیوکه هزمان برآید غرنگ وغریو
بخفت آن زمان رستم جنگ جویچو خورشید تابنده بنمود روی
بپیچد اولادرا بر درختزبند کمدنش بیاویخت سخت
بزین اندر افگند گرز نیاهمی رفت یکدل پر از کیمیا
Comments
Loading comments…