رای زدن رودابه با کنیزگان
شاهنامه
چنان بد که مهراب روزی پگاهخرامان بیآمد از آن بارگاه
گذر کرد سوی شبستان خویشدو خورشید دید اندر ایوان خویش
یکیه همچو رودابهٔ خوب چهریکی همچو سین دخت با رای و مهر
بیآراسته همچو باغ بهارسراپای پر رنگ و بوی و نگار
شگفتی برودابه اندر بماندهمی آفرینرا برو بر خواند
یکی سرو دید از برش گرد ماهنهاده ز عنبر بسر بر کلاه
بدیبا و گوهر بیآراستهبسان بهشتی پر از خواسته
بپرسید سین دخت مهراب راز خوش آب، بگشاد عنابرا
که چون رفتی امروز و چون آمدیکه کوتاه باد از تو دست بدی
چه مردیست آن پیر سر پور سامهمی تخت یاد آیدش یا کنام
خوی مردمی هیچ دارد همیپی نامداران سپارد همی
چنین داد مهراب پاسخ بدویکه ای سرو سیمین بر ماه روی
بگیتی در از پهلوانان گردپی زال زر کس نیارد سپرد
چو دست و عنانش به ایوان نگارنه بینی و بر زین چنو یک سوار
دل شیر نر دارد و زور پیلدو دستش بکردار دریای نیل
چو بر گاه باشد زر افشان بودچو در جنگ باشد سرافشان بود
رخش سرخ مانندهٔ ارغوانجوان سال و بیدار و بختش جوان
بکین اندرون چون نهنگ بلاستبزین اندرون تیز چنگ اژدهاست
نشانندهٔ خاک در کین بخونفشانندهٔ خنجر آبگون
از آهو همین کش سپیدست موینگوید سخن مردم عیب گوی
سپیدیٔ مویش بریبد همیتو گوئی که دلها فریبد همی
چو بشنید رودابه این گفت و گویبرافروخت و گلنارگون گشت روی
دلش گشت پر آتش از مهر زالوزو دور شد خورد و آرام و هال
چو بگفرت جای خرد آرزویدگر گونه تر شد به آئین و خوی
چه نیکو سخن گفت آن رای زنز مردان مکن یاد در پیش زن
دل زن همان دیو را هست جایز گفتار باشند جوینده رای
ورا پنج ترک پرستنده بودپرستنده و مهربان بنده بود
بدین بندگان خردمند گفتکه بگشاد خواهم نهان از نهفت
شما یک بیک رازدار منیدپرستنده و غمگسار منید
بدانید هر پنج و آگاه بیدهمه ساله با بخت همراه بید
که من عاشقی ام چو بحر دمانازو بر شده موج بر آسمان
پر از مهر زالست روشن دلمبخواب اندر اندیشه زو نگسلم
دل و جان و هوشم پر از مهر اوستشب و روزم اندیشهٔ چهر اوست
یکی چاره باید کنون ساختندل و جانم از غم بپرداختن
نداند کسی راز من جز شماکه هم مهربانید و هم پارسا
پرستندگانرا شگفت آمد آنکه بدکاری آید ز دخت ردان
همه پاسخش را بیآراستندچو آهرمن از جای برخاستند
که ای افسر بانوان جهانسرافرازتر دختران مهان
ستوده ز هندوستان تا بچینمیان شبستان چو روشن نگین
ببالای تو در چمن سرو نیستچو رخسار تو تابش پرو نیست
نگار رخ تو بقانوج و مایفرستند و نزدیک خاور خدای
ترا خود پدیده درون شرم نیستپدر را بنزد تو آزرم نیست
که آنرا که اندازد از بر پدرتو خواهی که او را بگیری ببر
که پروردهٔ مرغ باشد بکوهنشانی شده در میان گروه
کس از مادران پیر هرگز نزادوزآن کس که زاید نباشد نژاد
چنین سرخ دو بسّد و مشک مویشگفتی بود گر بود پیر جوی
جهانی سراسر پر از مهر تستبه ایوانها صورت چهر تست
ترا با چنین روی و بالای و مویز چرخ چهارم خور آیدت شوی
چو رودابه گفتار ایشان شنیدچو از باد آتش دلش بر دمید
بریشان یکی بانگ بر زد بخشمبتابید روی و بخوانید چشم
پس آنگه بچشم و بروی دژمبه ابرو ز خشم اندر آورد خم
چنین گفت که خامست پیکارتانشنیدن نیرزید گفتارتان
دل من که شد در ستاره تباهچگونه توان شاد بودن بماه
بگل ننگرد آن که او گِل خورستاگر چه گل از گل ستودهترست
کرا سرکه دارو بود در جگرشود زانگبین درد او بیشتر
نه قیصر بخواهم نه فغفور چیننه از تاجداران ایران زمین
ببالای من پور سامست زالابا بازوی شیر و با کتف و یال
گرش پیر خوانند یا نوجوانمرا هست آرام جان و روان
جز او هر کس اندر دل من مبادجز از وی بر من میآرید یاد
مرا مهر او دل ندیده گزیدو این دوستی از شنیده گزید
برو مهربانم نه از روی و مویبسوی هنر گشتمش مهر جوی
پرستنده آگه شد از راز اویچو بشنید دل خسته آواز اوی
به آواز گفتند که ما بندهایمبدل مهربان و پرستندهایم
نگه کن کنون تا چه فرمان دهینیآید ز فرمان تو جز بهی
یکی گفت ازیشان که ای سرو بننگر تا نداند کسی این سخن
چو ما صد هزاران فدائی تو بادخرد ز آفرینش روائی تو باد
اگر جادوئی باید آموختنببند و فسون چشمها دوختن
بپرّیم با مرغ جادو شویمبپوئیم و در چاره آهو شویم
مگر شاه را نزد ماه آوریمبنزدیک تو پایگاه آوریم
لب لعل رودابه پر خنده کردرخان معصفر سوی بنده کرد
که این بند را گر بوی کاربنددرختی برومند کاری بلند
که هر روز یاقوت بار آوردخرد بار آن در کنار آورد
Comments
Loading comments…