رزم کردن رستم با سه شاه و رها شدن کاوس از بند
شاهنامه
دگر روز لشکر بیآراستنددرفش از دو رویه بپیراستند
تهمتن چو لشکر بهامون کشیدسپاه سه شاه وسه کشور بدید
چنین گفت با لشکر سرفرازکه امروز مژگان بدارید باز
بش و یال بینید و سر و عناندو دیده نهاده بنوک سنان
اگر صد سوارند اگر صد هزارفزونیٔ لشکر نیآید بکار
چو ما را بود یار یزدان پاکسر دشمنان اندر آرم بخاک
وز آنسو شهان نیز بر پشت پیلنشستند و لشکر کشیدند دو میل
ز بربرستان بد صد و شصت پیلشده جمله جوشان چو دریای نیل
ز هاماوران بود صد ژنده پیلیکی لشکری ساخته خیل خیل
سوم لشکر مصر صف بر کشیدهوا نیلگون شد زمین ناپدید
تو گفتی جهان یکسر از آهنستوگر کوه البرز در جوشنست
پس پشت گردان درفشان درفشبگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش
از آواز گردان بتوفید کوهزمین آمد از نعل اسپان ستوه
بدرّید چنگ و دل شیر نرّعقاب دلاور بیفگند پرّ
همی ابر بگذاخت اندر هوابرابر که دید ایستادن روا
چپ و راست لشکر بیآراستنددلیران همه رزم و کین خواستند
گرازه بیآراست بر میمنهبدآن سو کشیدند لشکر بنه
سوی میسره نامبردار شیرزواره که بود اژدهای دلیر
بقلب اندرون پور دستان سامابر کوههٔ زین درون خمّ خام
بفرمود رستم که تا کرّنایزدند و بجنبید لشکر ز جای
برآمد درخشیدن تیغ و خشتتو گفتی هوا بر زمین لاله کشت
بدآن سو که او رخشرا راندیتو گفتی که آتش بر افشاندی
ز خون دشت گفتی که رود زمستنه رزمگه پیلتن رستمست
بریده بهر سو سر ترگ دارپراگنده خفتان همه دشت و غار
تهمتن مر آن رخش را تیز کردز خون فرو مایه پرهیز کرد
همی تاخت اندر پی شاه شامبینداخت از یال آن خمّ خام
میانش بحلقه در آورد گردتو گفتی خم اندر میانش فشرد
ز زین بر گرفتش بکردار گویکه چوگان بزخم اندر آمد بروی
بیفگند و بهرام دستش ببستگرفتار شد نام بردار شست
بخون گشت آغشته هامون و کوهکه بس کشته افگنده از هر گروه
شه بربرستان بچنگ گرازگرفتار شد با چهل سرفراز
نگه کرد پس شاه هاماورانهمه کشته دید از کران تا کران
گروهی ز ناموران خسته دیدگروه ببند گران بسته دید
گوی پیلتن دید با تیغ تیزفگنده بر آن رزمگاه رستخیز
بدانست کآن روز روز بلاستبرستم فرستاد و زنهار خواست
به پیمان که کاؤس کی با سرانبر رستم آرد ز هاماوران
سراپرده و گنج و تاج و گهرپرستنده و تخت و زرّین کمر
برین بر نهادند و بر ساختندسپاه سه کشور بپرداختند
چو شاه هماور بشهر اندرونبیآمد و بنشست با رهنمون
فرستاد و کاؤسرا آوریدبدو داد گاهش چنان چون سزید
چو از دژ رها کرد کاؤسراهمان گیو و گودرز و هم طوسرا
سلیح سه کشور سه گنج سه شاهسراپردهٔ لشکر و تاج و گاه
سپهبد جزین خواسته هرچه دیدبگنج سپهدار ایران کشید
بیآراست کاؤس خورشید فرّبدیبای رومی یکی مهد زرّ
ز یاقوت تاج و ز پیروزه گاهگهر بافته بر جلیل سیاه
یکی اسپ رهوار زیر اندرشلگاهی بزر آزده بر سرش
همه چوب بالاش از عود تربرو بافته چند گونه گهر
بسودابه فرمود کاندر نشیننهان رو چو خورشید زیر زمین
بلشکرگه آورد لشکر ز شهرز گیتی برین گونه جوینده بهر
برو انجمن شد ز بربر سوارز مصر و ز هاماوران صد هزار
سپاهش فزون شد ز سیصد هزارزره دار و برگستوانور سوار
فرستاده شد نزد قیصر ز شاهسواری که اندر نوردید راه
بفرمود کز نامداران روممبادا که ماند بدآن مرز بوم
فرستاد باید بنزدیک منبرافروختن رای تاریک من
جهان دیده باید عنان دار و بسمبادا که آید جز این هیچکس
چنین لشکری باید از مرز رومکه آیند با من بآباد بوم
پس آگاهی آمد ز هاماورانبدشت سواران نیزه وران
که رستم بمصر و ببربر چه کردبرآن شهریاران بروز نبرد
دلیران بجستند گردی سوارعنان پیچ و شیر افگن و مردوار
نبشتند نامه یکی شاهوارسخنهای شایستهٔ آبدار
که ما شاهرا سربسر چاکریمجهان جز بفرمان او نسپریم
چو از کرکساران بیآمد سپاهکه جوینده گاه سرافراز شاه
دل ما شد از کار ایشان بدردکه دلشان چنین برتری یاد کرد
همی تخت تو خواست افراسیابچنین بد مبیناد هرگز بخواب
همه نامداران شمشیرزنبرین کینهگه بر شدیم انجمن
برفتیم با نیزهای درازبرو تلخ کردیم آرام و ناز
از ایشان و از ما بسی کشته شدزمانه بهر نیک و بد گشته شد
کنون آمد از کار تو آگهیکه تازه شد آن فرّ شاهنشهی
چو تو بر گرائی ز بربر عنانبگردن بر آریم یکسر سنان
زمین کوه تا کوه پر خون کنیمز خونشان جهان رود جیحون کنیم
فرستاده باره بر افگند و رفتببربرستان روی بنهاد تفت
چو نامه بر شاه ایران رسیدبرین گونه گفتار بایسته دید
از ایشان پسند آمدش کارکردبافراسیاب آنزمان نامه کرد
که ایران بپرداز و سستی مجویسر ما شد از تو پر از گفتگوی
Comments
Loading comments…