رسیدن زال به مدد مهراب
شاهنامه
سوی گرد مهراب بنهاد رویهمی تاخت با لشکری جنگجوی
چو مهراب را پای برجای دیدبسرش اندرون دانش ورای دید
بدل گفت اکنون زلشکر چه باکچه پیشم خزروان چه بکشمت خاک
بمهراب گفت ای هشیوار مردپسندیدهٔ در همه کار کرد
کنون من شوم در شب تیره گونیکی دست بازم بریشان بخون
شوند آگه از من که باز آمدمدل آگنده وکینه ساز آمدم
کمانی ببازو در افگند سختیکی تیر بر سان شاخ درخت
نگه کرد تا جای گردان کجاستخدنگش بچوخ اندرون راند راست
بینداخت سه جای سه چوبه تیربرآمد خروشیدن دار وگیر
چو شب وروز گشت انجمن شد سپاهبدآن تیر کدند هر کس نگاه
بگفتند کین تیر زالست وبسنراند چنین در کمان هیچ کس
شماساس گفت ای خزروان شیرنکردی چنین رزم را خیر خیر
نه مهراب ماندی نه لشکر نه گنجنه از زال بودی ونه از آهن است
خزروان بدو گفت کین یک تنستنه آهرمنست ونه از آهن است
تو از جنگ او دل مدار ایچ تنگهم اکنون که آرم من اورا بجنگ
چو خورشید تابان زگنبد بگشتخروشی تبیره برآمد زدشت
بشهر اندرون کوس با کرّنایخروشیدنی زنگ وهندی درای
دمان زال پوشید ساز نبردبر اسپ اندر آمد بکردار گرد
سپاهش نشستند بر پشت زینسر پر زکین ابروان پر زچین
بیآمد سپهرا بهامون کشیدسراپرده وپیل بیرون کشید
سپه اندر آمد بپیش سپاهشد از گرد هامون چو کوه سیاه
خزروان دمان با عمود وسپریکی تاختن کرد بر زال زر
عمودی بزد بر بر روشنششکسته شد آن نامور جوشنش
چو شد تافته شاه زابلستانبرفتند گردان کابلستان
یکی گبر پوشید زال دلیربجنگ اندر آمد بکردار شیر
بدست اندرون داشت گرز پدرسرش گشته پر خشم وپر خون جگر
خزروان بیآمد چنان کینهخواهکه شیر خروشان به پیش سپاه
چو دستان برانگیخت گرد نبردهمانگه خزروان برآمد چو گرد
دمنده چنان بر خزروان رسیدبرافراخت آن گرز را چون سزید
بزد بر سرش گرزهٔ گاورنگزمین شد زخون همچو پشت پلنگ
بیفگند و بسپرد و زو برگذشتز پیش سپاه اندر آمد بدشت
شماساس همیخواست که آید بروننیآمد برون کش بجوشید خون
بگرد اندرون یافت کلباد رابگردن برآورد پولاد را
چو آن گرز و شمشیر دستان بدیدهمی کرد ازو خویشتن ناپدید
کمانرا بزه کرد زال سوارخدنگی بدو اندرون راند خوار
بزد بر کمربند کلباد بسربر آن بند زنجیر پولادبر
میانش ابا کوههٔ زین بدوختسپهرا بکلباد بر دل بسوخت
چو این دو سرافگنده شد در نبردشماساس شد بیدل و رویزرد
گریزان شماساس و گردان همهپراگنده چون روز باران رمه
پس اندر دلیران زابلستانبرفتند با شاه کابلستان
چنان شد ز بس کشته آوردگاهکه گفتی جهن تنگ شد بر سپاه
سوی شاه ترکان نهادند سرکشاده سلاح وگسسته کمر
شماساس چون در بیابان رسیدزره قارن کاوه آمد پدید
که از لشکر ویسه برگشته بودبخواری گرامیش را کشته بود
بهم باز خوردند هر دو سپاهشماساس با قارن کینهخواه
بدانست قارن که ایشان کهاندز زابلستان تاخته بر چهاند
بزد نای روئین و بگرفت راهبه پیش سپاه اندر آمد سپاه
بگردان چنین گفت پس پهلوانکه ای نامداران روشنروان
به نیزه در آئید در کارزارمگر کاندر آرید زیشان دمار
سواران سوی نیزه بردند دستخروشان بکردار پیلان مست
نیستان شد از نیزه آوردگاهز نیزه نه خورشید پیدا نه ماه
همه هرچه بد لشکر ترک خواربکشت وبیفگند در رهگذار
برآن لشکر خسته وگشته خوردبخورشید تابان برآورد گرد
گریزان شماساس با چند مردبرفتند از آن تیره گرد نبرد
Comments
Loading comments…