رسیدن زال به نزدیک سام

شاهنامه

همی راند دستان گرفته شتابچو پرّنده مرغ وچو کشتی بر آب

کسی را که بد زآمدن آگهیپذیره برفتند با فرّهی

خروشی برآمد زپرده سرایکه آمد زراه زال فرخنده رای

پذیره شدش سام یل شادمانهمی داشت اندر برش یکزمان

چو شد زو رها زال بوسید خاکبگفت آن کجا دید وبشنید پاک

نشست از بر تخت پرمایه سامابا زال خرّم دل وشادکام

سخنهای سیندخت گفتن گرفتچو خندان شد آنگه نهفتن گرفت

چنین گفت که آمد زکابل پیامپیمبر زنی بود سیندخت نام

زمن خواست پیمان ودادم زمانکه هرگز نیاشم بدو بدگمان

زهر چیز کز من بخوبی بخواستسخنها برو بر نهادم براست

نخست آن که با شاه زابلستانشود جفت هم ماه کابلستان

دگر آن که زی او بمهمان شویمبر آن دردها پاک درمان شویم

فرستادة آمد از نزد اویکه شد ساخته کاروپر رنگ وبوی

کنون چیست پاسخ فرستاده راچه گوئیم مهراب آزاده را

زشادی چنان شد دل زال سامکه رنگش سراپای شد لعل فام

چنین داد پاسخ که ای پهلوانگرایدون که بینی بروشن روان

زپیش سپه ما بیک سو شویمبگوئیم وزین در سخن بشنویم

بدستان نکه کرد وخندید سامبدانست کورا از آن چیست کام

سخنهاش جز از دخت مهراب نیستشب تیره مر زال را خواب نیست

بفرمود تا زنگ وهندی درایزدند وکشادند پرده سرای

هیونی برافگند مرد دلیربدآن تا شود نزد مهراب شیر

بگوید که آمد سپهبد براهابا زال وپیلان وجندی سپاه

فرستاده آمد بمهراب زودسراسر بگفت آن چه دید وشنود

چو بشنید مهراب شد شادمانرخش گشت چون لالهٔ ارغوان

بزد نای روئین وبر بست کوسبیآراست لشکر چو چشم خروس

ابا ژنده پیلان ورامشگرانزمین شد بهشت از کران تا کران

زبس گونه گون پرنیانی درفشچه سرخ وچه سبزوچه زرد وبنفش

چه آواز نای وچه آواز چنگخروشیدن بوق وآوای زنگ

تو گفتی مگر روز انجامش استیکی رستخیز با یکی رامش است

همی رفت زین گونه تا پیش سامفرود آمد از اسپ وبگذارد گام

گرفتش جهان پهلوان در کناربپرسیدش از گردش روزگار

شه کابلستان گرفت آفرینچه بر سام وبر زال زر همچنین

نشست از بر بارهٔ تیز روچو از کوه سر بر زند ماه نو

یکی تاج زرّین نگارش گهرنهاد از بر تارک زال زر

بکابل رسیدند خندان وشادسخنهای دیرینه کردند یاد

همه شهر از آوای هندی درایزنالیدن بربط وچنگ ونای

تو گفتی در وبام رامشگرستزمانه بر آرایش دیگرست

بش ویال اسپان کران تا کرانبر اندوده از مشک واز زعفران

برون رفت سیندخت با بندگانمیان بسته سیصد پرستندگان

مر آن هر یکی را یکی جام زربدست اندرون پر زمشک وگهر

همه سام را آفرین خواندندوز آن جامها گوهر افشاندند

بر آن جشن هرکس که آمد فرازشد از خواسته یک بیک بی نیاز

بخندید وسیندخت را سام گفتکه رودابه را چند خواهی نهفت

بدو گفت سیندخت هدیه کجاستاگر دیدن آفتابت هواست

چنین داد پاسخ بسیندخت سامکه از من بخواه آنچه داری تو کام

زیبنده زتخت وزتاج وکمرمرا هرچه باشد شماراست بر

برفتند زی خانهٔ زر نگارکجا اندرون بود خرّم بهار

نگه کرد سام اندر آن ماهروییکایک شکفتی بماند اندروی

ندانست کش چون ستاید همیبرو چشم را چون کشاید همی

بفرمود تا رفت مهراب پیشببستند عهدی به آئین وکیش

بیک تخت دو شاده بنشاندندعتیق وزبرجد برافشاندند

سر ماه با افسر نامدارسر شاه با تاج گوهر نگار

بیآورد پس دفتر خواستههمه نسخهٔ گنج آراسته

برو خواند آن گنجها هرچه بودکه گوش آن نیارست گفتی شنود

چو سام آنچنان دید خیره بماندبدآن خواسته نام یزدان بخواند

برفتند از آنجا بجای نشستببودند یکی هفته با می بدست

همه شهر بودی پر آوای نوشسرای سپهبد بهشتی بجوش

نه زال ونه آن ماه بیجاره لببخفتند یک هفته در روز وشب

وزایوان سوی کاخ رفتند بازسه هفته بشادی گرفتند ساز

بزرگان کشورش با دست بندکشیدند صف پیش کاخ بلند

سر ماه سام نریمان برفتسوی سیستان روی بنهاد تفت

از آن پس که او رقته بد زال بازبشادی بیآراست یکهفته ساز

عماری وبالای وهودج بساختیکی مهد تا ماه را در نشاخت

چو سیندخت ومهراب وپیوند خویشره سیستان را گرفتند پیش

برفتند شادان دل وخوش منشپر از آفرین لب زنیکی دهش

رسیدند فیروز در نیمروزهمه شاد وخندان وگیتی فروز

یکی بزم سام آنگهی ساز کردسه روز اندر این بزم بگباز کرد

پس آنگاه سیندخت آنجا بماندخود ولشکرش سوی کابل براند

سپرد آنگهی سام شاهی بزالبرون برد لشکر بفرخنده فال

سوی کرگسار وسوی باختردرفش خجسته بر افراخت سر

شوم گفت آن پادشاهی مراستدل ودیده با من ندارند راست

منوچهر منشور آن بوم وبرمرا داد وگفتا همی دار وخور

بترسم از آشوب بد گوهرانبویژه زدیوان مازندران

ترا دادم ای زال این تختگاههمین پادشاهی وفرّخ کلاه

بشد سام یک زخم وبنشست زالمی ومجلس آراست بفرّخ همال

چو رودابه بنشست با زال زربسر برنهادش یکی تاج زر

Comments

Loading comments…