رسیدن سهراب به دژ سفید
شاهنامه
دژی بود کس خواندندی سفیدبدآن دژ بد ایرانیانرا امید
نگهبان دژ رزم دیده هجیرکه با زور ودل بود وبا تیغ وتیر
هنوز آن زمان گژدهم خورد بودبخردی گراینده وگرد بود
یکی دخترس بود گرد وسوارعنان را پیچ واسپ افگن ونامدار
چو سهراب نزدیک آن دژ رسیدهجیر دلاور مرورا بدید
نشست از بر بادپای چو گردز دژ رفت پویان بدشت نبرد
چو سهراب جنگاور اورا بدیدبرآشفت وشمشیر کین برکشید
زلشکر برون تاخت برسان بادچنین گفت کای داده جانت بباد
تو تنها بجنگ آمدی خیره خیرکنون پای دار و عنان سخت گیر
به چه مردی ونام ونژاد تو چیستکه زاینده را بر تو باید گریست
هجیرش چنین داد پاسخ که بسبجنگت نباید مرا یار کس
هجیر دلیر سپهبد منمهم اکنون سرترا زتن بر کنم
فرستم بنزدیک شاه جهانتن را کند کرگش اندر نهان
بخندید سهراب چو این گفتگویبگوش آمدش تیز بنهاد روی
سبک نیزه بر نیزه انداختندکه از یکدگر باز نشناختند
چو آتش برآمد گو پیل زورچو کوهی روان کرد از جا ستور
یکی نیزه زد بر میانش هجیرنیآمد سنان اندرو جایگیر
سنان باز پس کرد سهراب شیربن نیزه زد بر میانش دلیر
ززین برگرفتش بکردار بادنیآمد همی زو دل درش یاد
بزد بر زمینش چو یک لخت کوهبجان ودلش اندر آمد ستوه
از اسپ اندر آمد نشست از برشهمی خواست از تن بریدن سرش
بپیچید وبرگشت بر دست راستغمی شد زسهراب زنهار خواست
رها کرد ازو چنگ وزنهار دادچو خشنود شد پند بسیار داد
ببستش ببند آنگهی جنگجویبنزدیک هومان فرستاد اوی
بدژ در چو آگه شد هجیرکه او را گرفتند وبردند اسیر
خروش آمد ونالهٔ مرد وزنکه گم شد هجیر اندر آن انجمن
Comments
Loading comments…