رسیدن کیخسرو نزد کاوس

شاهنامه

چو کیخسرو آمد بر شهریارجهان گشت پر بوی و رنگ و نگار

بآئین جهانی شد آراستهدر و بام و دیوار پرخواسته

نشسته بهر جای رامشگرانگلاب و می و مشک با زعفران

همه یال اسپان پر از مشک و میشکر با درم ریخته زیر پی

چو کاوُس کی روی خسرو بدیدسرشکش ز مژگان برخ بر چگید

فرود آمد از تخت و شد پیش اویبمالید بر روی او چشم و روی

جوان جهانجوی بردش نمازگرازان سوی تخت رفتند باز

فراوان ز ترکان بپرسید شاههم از تخت سالار توران سپاه

چنین داد پاسخ که آن بی خردببد روی گیتی همی بسپرد

سپهبد چه پرسد از آن شوم بختکه مه کام باشد مه تاج و مه تخت

پدر را بد آن زارواری بکشتزنان مادرم را بزخم درشت

که تا من شوم کشته اندر شکمکه او را رهائی مبادار ز غم

چو گشتم نم از پاک مادر جدابکوهم فرستاد آن ناسزا

شبان بز و گاومیش و ستورشمردم شب و روز گردنده هور

سرنجام پیران بیآمد بکوهمرا برد نزدیک آن کین پژوه

بترسیدم از کار و کردار اویبپیچیدم از خشم و آزار اوی

بپرسید چند و مرا چند گفتخرد با هنر کردم اندر نهفت

ز سر گر بپرسید گفتم ز پایز خورد ار بپرسید گفتم ز جای

ببردش ورا هوش و دانش خدایمرا بیخرد یافت آن تیره رای

چو بیمایه دریافت مغز سرمبنفرین فرستاد زی مادرم

اگر ویژه ابری بود درّ بارکشنده پدر چون بود دوستدار

بدو گفت کاوُس کای سرفرازجهانرا بتاج تو آمد نیاز

که هستی بگوهر ز تخم مهانسزاوار و دانا چو شاهنشهان

دگر گفت خسرو بکاوُس شاهکه ای شهریار جهاندیده گاه

ز گیو ار بگویم بخسرو خبرهر آنچه از وی آمد همه سر بسر

شکفت آیدش هست جای شکفتکزین برتر اندازه نتوان گرفت

که او چند سختی ببرد و نمودبتوران مرا جست و رنج آزمود

اگر نیز رنجی نبودی جزینکه با من بیآمد بتوران زمین

سرافراز دو پهلوان و سپاهپس ما بیآمد چو آتش براه

من آن دیدم از گیو کز پیل مستنبیند بهندوستان بت پرست

گمانی نبودم که هرگز نهنگز دریا بیآید بدینسان بجنگ

چنان لشکر گشن و دو پهلوانهزیمت گرفتند پیر و جوان

وزآنپس که پیران بیآمد چو شیرمیان بسته و بادپایی بزیر

بینداخت بر یال و ترگش کمندسر پهلوان اندر آمد ببند

بخواهشگری رفتم ای شهریاروگرنه بکندی سرش زار خوار

بدآن کو ز درد پدر خسته بودز بد گفتن ما زبان بسته بود

مرا او رهانید و مادر بهمز چنگال آشفته شیر دژم

اگر نه مرا هم بسان پدرهمی خواست از تن جدا کرد سر

همی تا لب رود جیحون ز جنگنیآسود با گرزهٔ گاورنگ

سرنجام بگذاشت جیحون بخشمبآب و بخشکی نیفگند چشم

کسی را که چون او بود پهلوانسر گرد بماند همیشه جوان

چو کاوُس گفتار خسرو شنیدرخانش بکردار گل بشکفید

سر گیو بگرفت اندر کنارببوسید روی و سرش بی شمار

بگودرز بر شه گرفت آفرینبر آن کشور و بوم و بر همچنین

چنین خلعتش داد کاندر جهاننبد دیده کس از کهان و مهان

نبشتند منشور بر پرنیانخراسان و ری و قم و اصفهان

ورا داد سالار جمشید فردلاور بخورشید بر برد سر

کشیدی ورا گفت بسیار رنجکنون بر خور ای رنج دیده ز گنج

همانگاه گودرز و گودرزیانکشادند بر آفرینها زبان

نهادند سر یکسره بر زمینهمی خواند هر کس برو آفرین

فرنگیس را گلشن زرنگاربیآراست با طوق و با گوشوار

در ایوانها گاه زرّین نهادفرازش همه دیبهٔ چین نهاد

بدو گفت کای بانوی بانوانمبادی از اندوه هرگز نوان

بر و بوم و پیوند بگذاشتیفراوان بره رنج برداشتی

کنون شهر ایران سرای تو استمرا رهنماینده رای تو است

همه بانوان خواندند آفرینکه بی تو مبادا زمان و زمین

Comments

Loading comments…