رشک بردن سلم بر ایرج

شاهنامه

برآمد بدین روزگار دراززمانه بدل در همی داشت راز

فریدون فرزانه شد سالخوردبباغ بهار اندر آورد گرد

برین گونه گردد سراسر سخنشودسست نیرو چو گردد کهن

چو آمد بکار اندرون تیرگیگرفتند پر مایگان خیرگی‏

بجنبید مر سلم را دل ز جایگونه‏تر شد بآیین و رای

دلش گشت غرقه بآز اندرونباندیشه بنشست با رهنمون‏

نبودش پسندیده بخش پدرکه داد او بکهتر پسر تخت زر

بدل پر ز کین شد برخ پر ز چینفرسته فرستاد زی شاه چین

بگفت آنچه اندر دل اندیشه بودفرستادهٔ را برافگند زود

فرستاد نزد برادر پیامکه جاوید زی خرّم و شادکام‏

بدان ای شهنشاه ترکان و چینگسسته دل روشن از به گزین‏

ز گیتی زیان کرده گوئی پسندمنش پست و بالا چو سرو بلند

کنون بشنو از من یکی داستانکزین گونه نشنیدی از باستان

سه فرزند بودیم زیبای تختیکی کهتر از ما بر آمد ببخت‏

اگر مهترم من بسال و خردزمانه بمهر من اندر خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاهنزیبد مگر بر تو ای پادشاه‏

سزد گر بمانیم هر دو دژمکزین سان پدر کرد بر ما ستم‏

چو ایران و دشت یلان و یمنبایرج دهد روم و خاور بمن‏

سپارد ترا مرز ترکان و چینکه از تو سپهدار ایران زمین‏

بدین بخشش اندر مرا پای نیستبمغز پدر اندرون رای نیست‏

هیون فرستاده بگزارد پایبیامد بنزدیک توران خدای‏

بخوبی شنیده همه یاد کردسر تور بی‏مغز پر باد کرد

چو این راز بشنید تور دلیربر آشفت ناگاه برسان شیر

چنین داد پاسخ که با شهریاربگو این سخن هم چنین یاددار

که ما را بگاه جوانی پدربدین گونه بفریفت ای دادگر

درختیست این خود نشانده بدستکجا آب او خون و برگش کبست‏

ترا با من اکنون بدین گفت‏گویبباید بروی اندر آورد روی‏

زدن رای هشیار و کردن نگاههیونی فگندن بنزدیک شاه‏

زبان آوری چرب‏گوی از میانفرستاد باید بشاه جهان‏

بدو گقت از من بگوی این پیغامکی ای شاه بینادل و نیک نام

بجای زبونی و جای فریبنباید که یابد دلاور شکیب‏

نشاید درنگ اندرین کار هیچکجا آید آسایش اندر بسیچ‏

فرستاده چون پاسخ آورد بازبرهنه شد آن روی پوشیده راز

برفت این برادر ز روم آن ز چینبزهر اندر آمیخته انگبین‏

رسیدند پس یک بدیگر فرازسخن راندند آشکارا و راز

Comments

Loading comments…