رفتن زال رسولی به نزد منوچهر

شاهنامه

نویسنده را پیش بنشاندندز هر در سخنها همی راندند

سر نامه کرد آفرین خدایکجا بود و باشد همیشه بجای

ازو هست نیک و بد هست و نیستهمه بندگانیم و ایزد یکیست

هر آن چیز کو خواست اندر بوشبر آن است چرخ روان را روش

خداوند کیوان و خورشید و ماهازو آفرین بر منوچهر شاه

برزم اندرون زهر تریاک سوزببزم اندرون ماه گیتی فروز

گرازنده گرز و کشاینده شهرز شادی بهر کس رساننده بهر

کشنده درفش فریدون بچنگکشنده سرافراز جنگی پلنگ

ز زخم دبوس تو کوه بلندشود خاک نعل سرافراز سمند

همان از دل پاک و پاکیزه کیشبه آبشخور آری همی گرگ و میش

یکی بنده‌ام من رسیده بجایبدو باره شصت اندر آورده پای

همی گرد کافور گیرد سرمچنین داد خورشید و ماه افسرم

ببستم میان یلی بنده وارابا جادوان ساختم کارزار

عنان پیچ و گرد افگن و گرز دارچو من کس نه بیند بگیتی سوار

بشد آب گردان مازندرانچو من دست بردم بگرز گران

ز من گر نبودی بگیتی نشانبر آورده گردن ز گردنکشان

چنان اژدها کو ز رود کشفبرون آمد و کرد گیتی چو کف

زمین شهر تا شهر بالای اوهمان کوه تا کوه پهنای او

جهانرا ازو بود دل پر هراسهمی داشتندی شب و روز پاس

هوا پاک دیدم زپرّندگانهمان روی گیتی ز درّندگان

ز تفّش همی پرّ کرگس بسوختزمین زیر زهرش همی بر فروخت

نهنگ دژم بر کشیدی از آبهمان از هوا تیز پرّان عقاب

زمین گشت بی مردم و چار پایچهانی مر او را سپردند جای

چو دیدم که اندر جهان کس نبودکه با او همی دست یارست سود

بزور جهاندار یزدان پاکبیفگندم از دل همه ترس و باک

میانرا ببستم بنام بلندنشستم برین پیل پیکر سمند

بزین اندرون گرزهٔ گاو سرببازو کمان و بگردن سپر

برفتم بسام نهنگ دژممرا تیز چنگ و ورا تیز دم

مرا کرده پدرود هر کس که دیدکه بر اژدها گرز خواهم کشید

رسیدمش دیدم چو کوه بلندکشان موی سر بر زمین چون کمند

زبانش بسان درختی سیاهز فر باز کرده فگنده براه

چو دو آبگیرش پر از خون دو چشممرا دید غرّید و آمد بخشم

گمانی چنان بردم ای شهریارکه دارد مگر آتش اندر کنار

جهان پیش چشمم چو دریا نمودبه ابر سیه بر شده تیره دود

ز بانگش لرزید روی زمینز زهرش زمین شد چو دریای چین

بَرو بر زدم بانگ بر سان شیرچنان چون بود کار مرد دلیر

یکی تیر الماس پیکان خدنگبچرخ اندرون راندم بی درنگ

بسوی زفر کردم این تیر رامبدآن تا بدوزم زبانش بکام

چو شد دوخته یک کران از دهانشبماند از شکفتی ببیرون زبانش

هم اندر زمان دیگری همچنانزدم بر دهانش بپیچید از آن

سهدیگر زدم بر میان زفرشبرآمد همی جوش خون از جگرش

چو تنگ اندر آورد با من زمینبر آمیختم این گاو سر گرز کین

بنیروی یزدان گیهان خدایبرانگیختم پیلتن را ز جای

زدم بر سرش گرزهٔ گاو چهربرو کوه بارید گفتی سپهر

شکستم سرش چون سر ژنده پیلفرو ریخت رو زهر چون رود نیل

بزخمی چنان شد که دیگر نخاستز مغزش زمین گشت با کوه راست

کشف رود چون رود زرداب شدزمین جای آرامش و خواب شد

همه کوهساران پر از مرد و زنهمی آفرین خواندندی بمن

جهانی بر آن جنگ نظّاره بودکه آن اژدها سخت پتیاره بود

مرا سام یک زخم از آن خواندندجهانی بمن گوهر افشاندند

چو زو بازگشتم تن روشنمبرهنه شد از نامور جوشنم

فرو ریخت از باره برگستوانوز آن زهر بد چندگاهم زیان

بر آن بوم تا سالیان بر نبودجز از سوخته خار خاور نبود

گر از جنگ دیوان بگویمت بازز گفتار آن نامه گردد دراز

چنان و جز آن هرچه بودیم رایسرانرا سر آوردی زیر پای

کجا من چمانیدمی بادپایبپرداختی شیر درّنده جای

کنون چند سالست تا پشت زینمرا تختگاهست و اسپم زمین

همه کرگساران و مازندرانبتو راست کردم بگرز گران

نکردم زمانی بر و بوم یادترا خواستم نیز پیروز و شاد

کنون آن برافراخته یال منهمان زخم کوبنده گوپال من

برآنسان که بود او نماند همیبر و گردگاهم خماند همی

کمندم مینداخت از دست شستزمانه مرا بازگونه ببست

سپردیم نوبت کنون زال راکه شاید کمربند و گوپال را

چو من کردم او دشمنان کم کندهنرهای او دلت خرّم کند

یکی آرزو دارد اندر نهانبیآید بخواهد ز شاه جهان

یکی آرزو کآن بیزدان نکوستکجا نیکوئی زیر پیمان اوست

نکردیم بی رای شاه بزرگکه بنده نباید که باشد سترگ

همانا که با زال پیمان منشنیدست شاه جهانبان من

که با او بکردم میان گروهچو باز آوریدم از البرز کوه

که از رای او سر نپیچیم بهیچبدین آرزو کرد زی من بسیچ

بپیش من آمد پر از خون و خاکهمی آمدش زاستخوان چاک چاک

مرا گفت بردار آمل کنیسزاتر که آهنگ کابل کنی

چو پروردهٔ مرغ باشد بکوهفگنده بدور از میان گروه

چنان ماه بیند بکابلستانچو سرو سهی بر سرش گلستان

چو دیوانه باشد نباشد شکفتازو شاه را کین نباید گرفت

کنون رنج مهرش بجائی رسیدکه بخشایش آرد هر آن کش بدید

ز بس درد کو خورد بر بی گناهچنان رفت پیمان که بشنید شاه

کسی کردمش با دل مستمندچو آید بنزدیک تخت بلند

همان کن که با مهتری در خوردترا خود نیآموخت باید خرد

بگیتی مرا خود همین است و بسچه انده گسار و چه فریادرس

ز سام نریمان بشاه جهانهزار آفرین باد و هم بر مهان

چو نامه نبشتند وشد رای راستستد زود دستان و بر پای خاست

بیآمد بزین اندر آورد پایبرآمد خروشیدن کرّنای

برفتند گردان ابا او براهدمان و دنان رخ سوی تختگاه

چو شد زال فرّخ ز کابلستانببد سام یک زخم در گلستان

Comments

Loading comments…