رفتن گیو به توران به جستن کیخسرو
شاهنامه
چو خورشید رخشنده آمد پدیدزمین شد بسان گل و شنبلید
بیآمد کمر بسته گیو دلیریکی بارکش بادپای بزیر
بدو گفت گودرز کام تو چیستبراه اندرون با تو همراه کیست
بگودرز گفت ای جهان پهلواندلیر و سرافراز و روشن روان
کمندی و اسپی مرا یار بسنشاید کشیدن بدآن مرز کس
چو مردم برم خواستار آیدمو از آنپس مگر کارزار آیدم
کمندی بفتراک و اسپی روانپرند آوری جامهٔ هندوان
مرا دشت و کوهست یکچند جایمگر پیشم آید یکی رهنمای
نشاید که در شهرها بگذرممرا باز دانند کیفر خورم
بپیروز بخت جهان پهلواننیآیم بجز شاد و روشن روان
تو مر بیژن خورد را در کناربپرور نگهدارش از روزگار
بیآموزش آرایش رزم رانشاید مگر رزم یا بزم را
بدین کودکی آن ازو دیدهامز مردی که او را پسندیدهام
تو بدرود باش و مرا یاد دارو آنرا ز درد من آزاد دار
ندانم که دیدار باشد جزینکه داند چنین جز جهان آفرین
چو شوئی ز بهر پرستش رخانبمن بر جهان آفرین را بخوان
که اویست برتر ز هر برتریهمان بندهٔ اوست هر مهتری
نه بی رای او گردد این روز گردنه بی امر او باشد این خواب و خورد
زمین و زمان وآسمان آفریدتوانائی و ناتوان آفرید
بدویست امّید بدویست باکخداوند آب آتش و باد و خاک
مگر باشدم یاور و رهنمایبنزدیک آن نامور کدخدای
پدر پیر سر بود و برنا دلیردهن جنگ را باز کرده چو شیر
ندانست کش باز بیند دگرز رفتن دلش گشت زیر و زبر
فرود آمد از باره گیو دلیرببوسید دست سرافراز شیر
پدر تنگ بگرفت اندر برشفراوان ببوسید روی و سرش
بیزدان بنالید گودرز پیرکه یا دادگر مرمرا دست گیر
سپردم ترا هوش و جان و روانچنین نامبردار پور جوان
مگر کشور آید ز تنگی رهابمن باز بخشش تو ای پادشا
بسا رنجها کز جهان دیدهاندز بهر بزرگی پسندیدهاند
سرنجام بستر جز از خاک نیستازو بهره زهرست و تریاک نیست
چو دانی که ایدر نمانی درازبتارک چرا بر نهی تاج آر
همان آز را زیر خاک آوریسرش با سر اندر مغاک آوری
ترا زین جهان شادمانی بسستکجا رنج تو بهر دیگر کسست
تو رنجی و دیگر کس آسان خوردسوی خاک و تابوت تو ننگرد
برو نیز شادی سر آید همیسرش زیر گرد اند آید همی
ز روز گذر کردن اندیشه کنپرستیدن دادگر پیشه کن
اگر چند مانی بباید شدنپس از این شدن نیست باز آمدن
بنیکی گرای و میآزار کسره رستگاری همین است و بس
منه هیچ دل بر جهنده جهانکه با تو نماند همی جاودان
کنون ای خردمند پاکیزه دلمشو در گمان پای برکش ز گل
ترا کردگارست پروردگارتوئی بنده و کردهٔ کردگار
چو گردن باندیشه زیر آوریز هستی مکن اندش و داوری
نشاید خور و خواب و با او نشستکه خستو نباشد بیزدان که هست
دلش کور باشد سرش بیخردخردمندش از مردمان نشمرد
ز هستی نشانست در آب و خاکز دانش کنش را مکن در مغاک
توانا و دانا و دارنده اوستخرد را و جانرا نگارنده اوست
چو سالار توران بدل گفت منببیشی بر آرم سر از انجمن
چنان شاهزاده جوانرا بکشتبپیش آمدش روزگار درشت
هم از پشت او داور کردگاردرختی بر آورد یازان ببار
که با او بکرد آنچه بایست کردبرآورد از مغز و ایوانش گرد
خداوند کیوان و خورشید و ماهکزویست پیروزی و دستگاه
خداوند هستی و هم راستیازویست بیشی و هم کاستی
جز از رای و فرمان او راه نیستخور و ماه ازین دانش آگاه نیست
بفرمان او گیو بسته میانبیآمد بکردار شیر ژیان
بتنها همیرفت و کسرا نبردتن ناز دیده بیزدان سپرد
همی تاخت تا شهر توران رسیدهر آنکس که در راه تنها بدید
زبانرا بترکی بیآراستیز خسرو بخوبی خبر خواستی
چو گفتی ندارم ز شاه آگهیتنش را ز جان زود کردی تهی
ز خمّ کمندش بیآویختیز دور از برش خاک بر ریختی
بدآن تا نداند کسی راز اویهمان نشنود نام و آواز اوی
یکی را همی برد با خویشتنکه او رهنمون بود از انجمن
همی رفت بیدار با او براهبرو راز نکشاد تا چندگاه
بدو گفت روزی که اندر جهانسخن پرسم از تو یکی در نهان
گر ایدون که یابم ز تو راستیبشوئی ز دل کژی و کاستی
ببخشم ترا هر چه خواهی ز منندارم دریغ از تو من جان و تن
چنین داد پاسخ که دانش بسستولیکن پراگنده با هرکس است
اگر زآنچه پرسیم هست آگهیز پاسخ نیابی زبانم تهی
بدو گفت کیخسرو ایدر کجاستبباید بمن بر کشادنت راست
چنین داد پاسخ که نشنیدهامچنین نام هرگز نپرسیدهام
چو پاسخ چنین یافت از رهنمونبزد تیغ و انداختش سر نگون
Comments
Loading comments…