رفتن گیو و کیخسرو به سیاوش گرد
شاهنامه
سپهبد نشست از بر اسپ گیوهمی رفت پیش اندرون گیو نیو
یکی تیغ هندی گرفته بچنگهر آنکس که پیش آمدی بیدرنگ
زدی گیو بیدار دل گردنشبزیر گل و خاک کردی تنش
برفتند سوی سیاوخش گردچو آمد دو تن را دل و هوش گرد
فرنگیس را نیز کردند یارنهانی برآن بر نهادند کار
که هر سه براه اندر آیند روینهان از دلیران پرخاشجوی
فرنگیس گفت ار درنگ آوریمجهان بر سر خویش تنگ آوریم
ازین آگهی یابد افراسیابنسازد بخورد و نیازد بخواب
بیآید بکردار دیو سفیددل از جان شیرین شود ناامید
یکی را ز ما زنده اندر جهاننمانند نیز آشکار و نهان
جهان پر ز بدخواه و پردشمنستهمه مرز ما جای آهرمنست
تو ای بآفرین فرّ فرزند منشنو تا بگویم یکی پند من
یکی مرغزارست از ایدر نه دوربیکسو ز راه سواران تور
تو با گیو و زین و لگام سیاهبرو سوی آن مرغزاران پگاه
ببینی یکی کوه سر بر سپهرکه بر وی بساید همی ابر چهر
یکی جویبارست و آب روانز دیدار او تازه گردد روان
چو خورشید بر تیغ گنبد کشددر خواب رای سپهبد کشد
گله هرچ هست اندر آن کوهساربآبشخور آید سوی جویبار
به بهزاد بنمای زین و لگامچنو رام گردد تو بگذار گام
برو پیش او نیک بنمای چهربخوان و برو مال دستت مهر
سیاوش چو گشت از جهان ناامیدبرو تیره شد روی روز سپید
چنین گفت شبرنگ بهزاد راکه فرمان مبر زین سپس باد را
همی باش در کوه و در مرغزارچو کیخسرو آید ترا خواستار
ورا بارگی باش و گیتی بکوبز دشمن زمینرا بنعلت بروب
Comments
Loading comments…