رهانیدن پیران فرنگیس را
شاهنامه
چو بشنید پیران چنین گفتگویخروشان وجوشان برآمد بگوی
از آخر بیآورد پس پهلوانده اسپ سوار آزموده جوان
خود وگرد روئین وفرشیدرودبرآورد از آن راه ناگاه گرد
بدو روز ودو شب بدرگه رسیددر نامور پر جفاپیشه دید
فرنگیس را دید چو بیهشانگرفته ورا روزبانان کشان
بچنگال هر یک یکی تیغ تیززدرگاه برخاسته رستخیز
همه دل پر از درد ودیده پر آبزکردار بد گوهر افراسیاب
بگفتند هر کس همی با دگرزن ومرد وکودک بدرگاه بر
که این سخن کاریست با ترس وبیمفرنگیس را گر زنند بر دو نیم
زتندی شود پادشاهی تباهمر اورا نخواند کسی نیز شاه
همانگاه پیران بیآمد چو بادکسی کش خرد بود زو گشت شاد
چو چشم گرامی بپیران رسیدشد از آب دیده رخش نا پدید
بدو گفت بامن چو بد ساختیچرا زنده ام بآتش انداختنی
از اسپ اندر افتاد پیران بخاکبتن جامهٔ پهلوی کرده چاک
بفرمود تا روزبانان درزفرمان زمانی بتابند سر
بیآمد دمان پیش افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آب
بدو گفت شاها انوشه بزیهمیشه زتو دور دست بدی
چه آمد زبد بر تو ای نیکخویکه آمد بکشتن ترا آرزوی
چا بر دلت چیره شد خیره دیوببرد از دلت ترس گیهان خدیو
بکشتی سیاوخش را بی گناهبخاک اندر انداختی نام و جاه
بایران رسد زین بدی آگهیبگریند بر تخت شاهنشهی
بسا تاجداران ایران زمینکه با لشکر آیند ایدر بکین
جهان آرمیده زدست بدیشده آشکارا ره ایزدی
فریبنده دیوی زدوزخ بجستبیآمد دل شاه ازینسان بخست
بر آن اهرمن نیز نفرین بودکه پیچید راهت سوی راه بد
پشیمان شوی زین بروز درازنشینی نهانی بگرم وگداز
ندانم که این گفتهٔ بد زکیستوزین آفریننده را رای چیست
کنون زو گذشتی بفرزند خویشرسیدی بتیمار پیوند خویش
چو دیوانه از جای برخاستیچنین خیره بدرا بیآراستی
نجوید فرنگیس را بر گشته بختنه اورنگ شاهی نه تاج ونه تخت
بفرزند با کودکی در نهاندرفشی مکن خویشتن در جهان
که تا زندهٔ بر تو نفرین بودپس از زندگی دوزخ آئین بود
اگر شاه روشن کند جان منفرستد ورا سوی ایوان من
ورایدون که اندیشه از کودکیستهمانا که این درد ورنج اندکیست
بمان تا جدا گردد از کالبدبه پیش تو آرم بدو ساز بد
بدو گفت از اینسان که گوئی بسازمرا کردی از خون او بی نیاز
سپهدار توران از آن شاد گشتروانش از اندیشه آزاد گشت
بیآمد بدرگاه واورا ببردبر آن روزبانان بسی برشمرد
بی آزار بردش بسوی ختنخروشان همه درگه وانجمن
چه آمد به ایوان بگلشهر گفتکه این خوبرخ را بباید نهفت
بدآن تا ازو شاه گردد جداپس آنگه بسازم یکی کیمیا
تو بر پیش این خوبرخ زینهاربباش وبدارش پرستاروار
برین نیز بگذشت یکچند روزگران شد فرنگیس گیتی فروز
Comments
Loading comments…