رها کردن فرنگیس پیران را از گیو

شاهنامه

بکیخسرو آنگه نگه کرد گیوبدآن تا چه فرمان دهد شاه نیو

فرنگیس را دید دیده پرآبزبان پر ز نفرین افراسیاب

بگیو اینچنین گفت کای سرافرازچشیده چنین رنج راه دراز

چنان دان کین پیر سر پهلوانخردمند و رادست و روشن روان

پس از دادگر دادور رهنمونبدآن کو رهانید ما را ز خون

ز بد مهر او پردهٔ جان ماستوزین کردهٔ خویش زنهار خواست

بما بخشش ای نامور تو کنونکه هرگز نبد بر بدی رهنمون

بدو گفت گیو ای سر بانوانانوشه جوان باد شاه جهان

یکی سخت سوگند خوردم بماهبتاج و بتخت سرافراز شاه

که گر دست یابم بدو روز کینکنم ارغوانی بخونش زمین

بدو گفت کیخسرو ای شیرفشروانرا ز سوگند یزدان مکش

کنون دل بسوگند گستاخ کنبخنجر وراگوش سوراخ کن

چو از خنجرت خون چکد بر زمینهم از مهر یاد آیدت هم ز کین

دل شاه پهلو برو گرم دیدرخانش پر از آب و آزرم دید

بشد گیو و گوشش بخنجر بسفتز سوگند بر تن درستی گرفت

چنین گفت پیران ازین پس بشاهکه نتوان پیاده شدن تا سپاه

بفرمای کاسپم دهد باز نیزچنان دان که بخشیدهٔ جان و چیز

بگیو آنگهی گفت شاه دلیرکه اسپش مرا بخش ای نرّه شیر

بدو گفت گیو ای دلیر سپاهچرا سست گشتی بآوردگاه

اگر خواهی این بادپای رواندو دستت ببندم ببند گران

یکی سخت سوگند را یاد کنبپیمان تن بسته آزاد کن

که نگشاید این بند من هیچکسگشاینده گلشهر خواهیم و بس

کجا مهتر بانوان تو اوستوزو نیست پیدا ترا مغز و پوست

بدآن گشت همداستان پهلوانبسوگند بخرید اسپ و روان

که نگشاید این بند را کس براهز گلشهر سازد وی این دستگاه

بدو داد اسپ و دو دستش ببستوز آن پس بفرمود تا برنشست

فرنگیس و کیخسرو خوبچهرببر در گرفتند او را بمهر

برفت و همی خواند او آفرینابر شاه و بر پهلوان زمین

Comments

Loading comments…