زادن منوچهر از مادرش
شاهنامه
بسر بر شکفتی نگر چون نمودچو برگشت نه ماه چرخ کبود
یکی پور زاد آن هنرمند ماهچگونه سزاوار دیهم و گاه
چو از مادر مهربان شد جداسبک تاختندش سوی پادشا
برنده بدو گفت که ای تاجوریکی شاد کن دل بر ایرج نگر
جهانبخشرا لب پر از خنده شدتو گفتی مگر ایرجش زنده بود
نهاد آن گرانمایه را در کنارنیایش همی کرد با کردگار
که ای کاشکی دیده بودی مراکه یزدان رخ او نمودی مرا
زبس کز جهان آفرین کرد یادببخشود و دیده بدو باز داد
فریدون چو روشن جهانرا بدیدبچهر نو آمد سبک بنگرید
همی گفت که ان روز فرخنده باددل بد سگالان ما کنده باد
می روشن آورد و پرمایه جاممناچهر را داد منوچهر نام
چنین گفت که از پاک مام و پدریکی شاخ شایسته آمد ببر
چنان پروریدش که باد هوابرو بر گذشتن ندیدی روا
پرستندة کش ببرداشتیزمینرا پی هیچ نگذاشتی
بپای اندرش مشک سارا بدیروان بر سرش چتر دیبا بدی
چنین تا برآمد برین سالیاننیآمدش زاختر زمان زیان
هنرها که بد پادشارا بکاربیآموختش نامور شهریار
چو چشم و دل پادشاه باز شدجهان نیز با او پر آواز شد
نیا تخت زرّین و گرز گرانبدو داد و پیروزه تاج سران
کلید در گنج زرّ و گهرهمان تخت و طوق و کلاه و کمر
سراپرده از دیبة رنگ رنگبدو اندرون خیمه های پلنگ
جه اسپان تازی بزرّین ستامچه شمشیر هندی بزرّین نیام
چه از جوشن و ترک و رومی زرهکشاینده مر بند ها را گرد
کمانهای چاچی و تیر خدنگسپرهای چینی و ژوپن جنگ
برین گونه آراسته گنجهابگر آمده در بسی رنجها
سراسر سزای منوچهر دیددل از خویشتن زو پر از مهر دید
همه پهلوانان لشکرشراهمه نامداران کشورشرا
بفرمود تا پیش او آمدندهمه با دلی کینه جو آمدند
بشاهی برو آفرین خواندندزبرجد بتاجش برافشاندند
بجشن نو آئین و روز بزرگشده در جهان میش هراه گرگ
سپهدار چون قارن کاوگانسپه کش چو شیروی شیر ژیان
چو گرشاسب گردنکش تیغ زنچو سام نریمان یل انجمن
قباد و چو کشواد زرّین کلاهبسی نامداران گیتی پناه
چو شد ساخته کار لشکر همهبرآمد سر شهریار از رمه
Comments
Loading comments…