سخن گفتن پیران با سیاوش از فرنگیس

شاهنامه

یکی روز پیران پرهیزگارسیاوخش را گفت که ای شهریار

تو دانی که سالار توران سپاهزاوج فلک بر فرازد کلاه

شب وروز روشن روانش توئیدل وتوش وهوش وتوانش توئی

چو با او تو پیوستهٔ خون شویازین پایه هر دم به افزون شوی

اگر چند فرزند من خویش تستمرا غم زبهر کم وبیش تست

اگرچه جریره است پیراستهازین انجمن مر ترا خواسته

ولیکن ترا آن سزاوارترکه در دامن شاه جوئی گهر

فرنگیس مهتر زخوبان شاهنه بینی به گیتی چنین روی ماه

ببالا زسرو سهی برترستزمشک سیه بر سرش افسرست

هنرها ودانش زاندازه بیشخردرا پرستار دارد به بیش

از افراسیاب ار بخواهی رواستکه چون او بکشمیر وکابل کجاست

چو شد شاه پرمایه پیوند تودرخشان شود فرّ واروند تو

چو فرمان دهی من بگویم بدویبجویم بدین نزد او آبروی

سیاوش به پیران نگه کرد وگفتکه فرمان یزدان نشاید نهفت

اگر آسمانم چنینست رایکسی را براز فلک نیست پای

اگر من به ایران نخواهم رسیدنخواهم همی روی کاؤس دید

چو دستان که پروردگار منستتهمتن که خرّم بهار منست

چو بهرام وچون زنگهٔ شاورانچو گیو وچو شاپور وکنداوران

چو از روی ایشان بباید بریدبتوران همی خانه باید گزید

پدر باش واین کدخدائی سازمگوی این سخن با زمین جز براز

همی گفت ومژگان پر از آب کردهمی بر زد اندر میان باد سرد

چنین گفت پیران که با روزگاربسازد خرد یافته مرد کار

نیابی گذر تو زگردان سپهرکزویست آرام وپرخاش ومهر

به ایران اگر دوستان داشتیبیزدان سپردی وبگذاشتی

نشست ونشانت کنون ایدرستترا تخت ایران بدست اندرست

Comments

Loading comments…