سپردن پیران کیخسرو را به شبانان

شاهنامه

شبانان کوه قلارا بخواندوز آن خرد چندی سخنها براند

بدیشان سپرد این دل ودیده راچنان نیک پور پسندیده را

که اینرا بدارید چون جان پاکنباید که بیند ورا باد وخاک

نباید که تنگ آیدش روزگاراگر دیده ودل کند خواستار

بگفتند یکسر که فرمان بریمزفرمان تو یکزمان نگذریم

شبانرا ببخشید بسیار چیزیکی دایه با او فرستاد نیز

نهادند انگشت بر چشم وسرببردند بر کوه آن تاجور

برین نیز بگذشت چندی سپهربه آواز ازین راز نکشاد چهر

چو شد هفت ساله گو سرفرازهنر با نژادش همی گفت راز

زچوبی کمان کرد وز روده زهزهر سو برافگند زه را گره

ابی پرّ وپیکان یکی تیر کردبدشت آمد آهنگ نخچیر کرد

چو ده ساله شد آن جوان سترگگبجنک گراز آمد وخرس وگرگ

وزآنجایگه شد بشیر وپلنگهم از چوب خمّیده شد ساز جنگ

چنین تا برآمد برین روزگارنیآمد بفرمان پروردگار

شبان اندر آمد زکوه وزدشتبنالید ونزدیک پیران گذشت

که من زین سرافراز شیر یلهسوی پهلوان آمدم با گله

همی کرد نخچیر آهو نخستره شیر وجنگ پلنگان نجست

کنون نزد او جنگ شیر دمانهمانست ونخچیر آهو همان

مبادا که آید برو بر گزندتو ناگه مرا آوری زیر بند

چو بشنید پیران بخندید وگفتنماند نژاد وهنر در نهفت

نشست از بر بارهٔ دستکشبیآمد بر شاه خورشیدفش

بفرمود تا پیش او شد جواننگه کرد پیران بر آن پهلوان

روان گشت شهرزاده ماننده بادبیآمد دوان دست او بوسه داد

نگه کرد پیران بر آن فرّ وچهررخش گشت پر آب ودلش پر زمهر

ببر در گرفتش زمانی درازهمی گفت با داور پاک

بدو گفت پیران کای پاک دینزتو باد رخشنده روی زمین

ازیرا کسی کت بداند همیبجز مهربانت نخواند همی

بدو گفت کیخسرو ای سرفرازبدیدار من چون کت آمد نیاز

شبان زادهٔ را چنان در کنارنوازی همی خود نیآیدت عار

خردمند را دل برو بر بسوختبکردار آتش رخش بر فروخت

بدو گفت کای یادگار مهانپسندیده وناسپرده جهان

شبان نیست از گوهر تو کسیوزین داستان هست با من بسی

زبهر جوان اسپ بالای خواستهمان جامهٔ خسرو آرای خواست

بایوان خرامید با او بهمروانش زمهر سیاوش دژم

همی پرورانیدش اندر کناربدو شادمان بود وبه روزگار

ازو دور بد خورد وآرام وخوابزمهر وی وخشم افراسیاب

بدین نیز بگذشت چندی سپهربدل اندرون داشت از شاه مهر

Comments

Loading comments…