فرستادن افراسیاب خسرو را به ختن
شاهنامه
چو خورشید بر زد سر از کوهساربگسترد یاقوت بر پشت قار
خروش آمد و نالهٔ کرّه نایتهمتن بر انگیخت لشکر ز جای
نهادند سر سوی افراسیابهمه رخ ز خون سیاوش پر آب
چو بشنید کآمد از ایران سپاهتهمتن بپیش اندرون کینه خواه
بیآورد لشکر بدریای چینبرو تنگ شد پهن روی زمین
چنان شد کز ایران کس او را ندیدبدل زار و از گریه رخ ناپدید
بدآنگه کجا خواست بگذاشت آببپیران چنین گفت افراسیاب
که در کار این کودک شوم تنهشیوار یکی رای با من بزن
که گر رستم او را بچنگ آوردمر او را بر شهر ایران برد
ازین دیو زاده یکی شاه نونشاننده بر گاه با تاج نو
مر او را بیآور مرین روی آبدر افگن وزین رای من سر متاب
چنین گفت پیران بافراسیابکه بر کشتن او نباشد شتاب
من او را یکی چاره سازم که شاهپسندد ازین بندهٔ نیکخواه
مر او را بیآریم با خویشتنبریم و نشانیمش اندر ختن
نباید که یکباره از بدکنشبود شاه را جاودان سرزنش
بدو گفت شاه ای خداوند رایمرا بر نکوئی توئی رهنمای
بزودی بدین کار کردن بسیچنباید درنگ اندرین کار هیچ
پس آنگاه پیران فرستادهٔیکی دانش مرد آزادهٔ
فرستاد تا آورد شاه رافرستاده ببرید آن راه را
همی رفت تازان بکردار دودچنان چون سپهبدش فرموده بود
بیآمد بنزدیک خسرو رسیدبدن فرّ و اورنگ او را بدید
فراوانش بستود و بردش نمازهمی بود پیشش زمانی دراز
همانگه بگفت آنچه بد گفتنیهمه در پذیرفت پذرفتنی
چو بشنید خسرو سراسر سخننه سر بود پیدا مر او را نه بن
بیآمد دوان و بمادر بگفتسراسر برآورد راز از نهفت
بمادر چنین گفت کافراسیابفرستاد و خواند مرا نزد آب
چه سازیم و اینرا چه درمان کنیمبدانش مگر چارهٔ جان کنیم
فراوان بگفتند و انداختندمر آن کار را چاره نشناختند
جز از رفتن آنجا ندیدند رویبناکام رفتند پس پوی پوی
همه راه غمگین و دیده پر آبزبان پر ز نفرین افراسیاب
چنین تا بنزدیک پیران رسیدچو پیران ویسه مر او را بدید
فرود آمد از تخت و شد پیش بازبپرسیدش از رنج راه دراز
فراوانش بستود و بنواختشبنزدیک خود جایگه ساختش
هر آنچش ببایست از خوردنیز پوشیدنی و ز گستردنی
ز خرگاه و از خیمه و بارگیبسازید پیران بیکبارگی
چو هر چش ببایست شد ساختهوز آن ساختن گشت پردخته
بیآمد بگفتش بافراسیابکه ای شاه با دانش و فرّ و آب
من آن کودک خرد با فرّهیبیآوردم اکنون چه فرمان دهی
چندین گفت پس شاه توران زمینبپیران کز آن روی دریای چین
فرستاد بایدش تا سرکشاننیابند ازو هیچ گونه نشان
فرستاد پیران مر او را چو دودبر آنسو کجا شاه فرموده بود
Comments
Loading comments…