نامه زال به سام

شاهنامه

بمژده بنزدیک سام سوارفرستاد نامه یل نامدار

بنامه درون سر بسر نیک وبدنمودش برآن پهلو پر خرد

فرستاد با نامه هدیه بسیبنزد سپهدار گردنکشی

چو نامه بر سام نیرم رسیدزشادی رخش همچو گل بشگفید

بیآراست بزمی چو خرّم بهارزبس شادمانی گو نامدار

فرستاده را خلعت وباره دادزرستم بسی داستان کرد یاد

نبشت آنگهی پاسخ نامه بازبنزدیک فرزند گردن فراز

بنامه درون گفت کز فرّه شیرنباشد شکفتی که باشد دلیر

همان بچّهٔ شیر ناخورده شیرستاند همی موبدی تیزویر

مر اورا درآور میان گروهچو دندان برآرد شود زو ستوه

ابی آن که دیدست پستان مامبخوئ پدر بازگردد تمام

عجب نیست از رستم نامورکه دارد دلیری چو دستان پدر

بهنگام گردی وکنداوریهمی شیر خواهد ازو یاوری

چو نامه بمهر اندر آورد گردفرستاده را خواند واورا سپرد

فرستاده آمد بر زال زرابا خلعت ونامهٔ نامور

ازو شادمان شد دل پهلوانزکردار آن نو رسیده جوان

جهان پر از امّید شد یکسرهزروی زمین تا ببرج بره

کنون از منوچهر گویم سخنوز آن شاه پر مهر جویم سخن

چه اندرز کرد پوررا بر نگربهناگ رفتن شه دادگر

Comments

Loading comments…