نژاد فرود پسر سیاوش
شاهنامه
همانگه نزد سیاوش چو بادسواری بیآمد ورا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاهیکی کودک آمد هماننده ماه
ورا نام کردند فرّخ فرودبتیره شب اندر چو پیران شنود
همانگه مرا با سواری دگربگفتا برو شاه را مژده بر
همان مادر کودک ارجمندجریره سر بانوان بلند
بفرمود خفته بفرمان برانزدند دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت آن نامه برکه نزد سیاوخش خود کامه بر
بگویش که هرچند من سال خوردبدم پاک یزدان مرا شاد کرد
سیاوش بدو گفت گاه مهیازین بچّهٔ هرگز مبادا تهی
فرستاده را داد چندان درمکه آرنده گشت از کشیدن دژم
چو بشنید گرسیوز آن مژده گفتکه پیران شد امروز با شاه جفت
بکاخ فرنگیس رفتند شادورا نیز از آن داستان مژده داد
فرنگیس را دید بر تخت عاجنهادند بسر بر زپیروزه تاح
پرستار چندی بزرّین کلاهستاده همه ماه رخ پیش ماه
فرود آمد از تخت وبردش نمازبپرسیدش از رنج راه دراز
دل ومغر گرسیوز آمد بجوشدگر گونه تر شد بآئین وهوش
بدل گفت سالی دگر نگذردسیاوش کسی را بکس نشمرد
همش پادشاهی وهم تخت وگاههمش گنج وهم بوم وبر وسپاه
نهان دل خویش پیدا نکردهمی بود پیچا ورخساره زرد
بدئ گفت بر خوردی از رنج خویشهمه ساله شادان دل از گنج خویش
نهادند در کاخ زرّین دو تختنشستند شادان دل ونیک بخت
نوازندهٔ رود با می گساربیآمد بر تخت گوهر نگار
زنالیدن رود ونای وسرودزشادی همی داد دلرا درود
Comments
Loading comments…