کشته شدن سیاوش به دست گروی

شاهنامه

نگه کرد گرسیوز اندر گرویگروی ستمگر به پیچید روی

بیآمد چو پیش سیاوش رسیدجوانمردی وشرم شد ناپدید

بزد دست وآن موی شه را گرفتبخواری کشیدش بروی ای شکفت

سیاوش بنالید با کردگارکه ای برتر از جای واز روزگار

یکی شاخ پیدا کن از تخم منچو خورشید تابنده بر انجمن

که خواهد ازین دشمنان کین منکند تازه در کشور آئین من

جهان سربسر زیر پای آوردهنرهای مردی بجای آورد

همی شد پس پشت او پیلسمدو دیده پر از خون ودل پر زغم

سیاوش بدو گفت پدرود باشزمین تار وتو جاودان بود باش

درودی زمن سوی پیران رسانبگویش که گیتی دگر شد بسان

به پیران نه زینگونه بودم امیدهمه امید او باد شد من چو بید

مرا گفته بود او که با صد هزارزره دار وبرگستوانور سوار

چو برگرددت روز یار تو امبگاه چرا مرغزار تو ام

کنون پیش گرسیوز ایدر دوانپیاده چنین خوار وتیره روان

نه بینم همی یار با من کسیکه بخروشد او زار بر من بسی

چو از شهر واز لشکر اندر گذشتکشانش ببردند بر پهن دشت

زگرسیوز آن خنجر آبگونگروی زره بستد از بهر خون

پیاده همی برد مویش کشانچو آمد بدآن جایگاه نشان

که آن روز افگنده بودند بتیرسیاوش وگرسیوز شیر گیر

چو پیش نشانه فراز آمد اویگروی زره آن بد زشت خوی

بیفگند پیل ژیانرا بخاکنه شرم آمدش زآن سپهبد نه باک

یکی طشت بنهاد زرّین گرویبپیچید چون گوسفندانش روی

جدا کرد از سرو سیمین سرشهمی رفت در طشت خون از برش

بجائی که فرموده بد طشت خونگروی زره برد وکردش نگون

گیاهی برآمد همانگه زخونبدآنجا که آن طشت شد سرنگون

گیارا دهم من کنونت نشانکه خوانی همی خون اسیاوشان

چو از سرو بن دور گشت آفتابسر شهریار اندر آمد بخواب

چه خوابی که چندین زمان برگذشتنجنبید هرگز نه بیدار گشت

یکی باد با تیره گرد سیاهبیآمد سیه کرد خورشید وماه

کسی یکدگر را ندیدند رویگرفتند نفرین همه بر گروی

چو از شاه شد تخت شاه تهیمه خورشید بادا مه سرو سهی

چپ وراست هر سو بتابم همیسر وپای گیتی نیابم همی

یکی بد کند نیک جهان نسپردجهان بنده وبخت خویش آیدش

یکی جز بنیکی جهان نسپردهمی از نژندی فرو پژمرد

مدار ایچ تیمار با جان بهمبگیتی مده جان ودلرا بغم

که ناپایدار است ونا سازگارچنین بود تا بود این روزگار

یکی دان ازو هرچه زاید همیکه جاوید با او نپاید همی

زکاخ سیاوش برآمد خروشجهانی زگرسیوز آمد بجوش

همه بندگان موی گردند بازفرنگیس مشکین کمند دراز

برید وبگیسو میانرا ببستبناخن گل ارغوان را بخست

بآواز بر جان افراسیابهمی کرد نفرین همی ریخت آب

سر ماه رویان گسسته کمندخراشیده روی وبمانده نژند

خروشش بگوش سپهبد رسیدچو آن نالهٔ زار ونفرین شنید

بگرسیوز بد نشان شاه گفتکه این بدگوی آورید نهفت

زپرده بدرگه بریدش کشانبر روزبانان مردم کشان

بدآن تا بگیرند موی سرشببرّند بر سر همه چادرش

زنندش همی چوب تا تخم کینبریزد برین بوم توران زمین

نخواهم زبیخ سیاوش درختنه برگ ونه بار ونه تاج ونه تخت

همه نامداران آن انجمنگرفتند نفرین برو تن بتن

که از شاه ودستور واز لشکریاز این گونه نشنود کس داوری

برآمد پر از خون دو رخ پیلسمروان پرزداغ ودلش پر زغم

بنزدیک لهّاک وفرشیدرودگذشته سخنها همه یاد کرد

که دوزخ به از تخت افراسیابنشاید بدین کشور آرام وخواب

بتازیم ونزدیک پیران شویمبتیمار ودرد اسیران شویم

سه اسپ گرانمایه کردند زینهمی بر نوشتند گفتی زمین

بپیران رسیدند هر سه سواررخان پر زخون وروان پر زخار

بروبر شمردند یکسر سخنکه شاه از بدیها چه افگند بن

چو پیران بگفتار بنهاد گوشزتخت اندر افتاد زو رفت هوش

همه جامها بر برش کرد چاکهمی کند موی وهمی ریخت خاک

همی گفت زار ای سزاوار تاجکه چون تو نبیند دگر تخت عاج

بدو پیلسم گفت که بشتاب زودکه دردی بدین درد خواهد فزود

ببردند فرنگیس را هم زتختتنش بود لرزان بسان درخت

بخواری ببردند ناله کشانبر روزبانان مردم کشان

Comments

Loading comments…