گرفتار شدن پیران در دست گیو
شاهنامه
چو بشنید پیران برآورد خشمدلش گشت پر جوش و پرآب چشم
برانگیخت اسپ و بیفشرد رانبگردن برآورد گرز گران
چو کشتی ز دشت اندر آمد برودهمی داد نیکی دهش را درود
نکرد ایچ گیو آزمون را شتاببدآن تا سپهبد برآمد ز آب
ز جنگش بپستی بپیچید رویگریزان همی رفت پرخاشجوی
همآورد با گیو نزدیک شدجهان چون شب تیره تاریک شد
چو از آب و از لشکرش دور کردز زین اندر آورد گرز نبرد
یکی حمله آورد بر پهلوانتو گفتی که بود اژدهای دمان
گریزان شد از گیو پیران شیرپس اندر همی تاخت گیو دلیر
نهانی از آن پهلوان بلندز فتراک بکشاد پیچان کمند
بپیچید نیو سرافراز یالکمند اندر افگند و کردش دوال
سر پهلوان اندر آمد ببندز زین برگرفتش بخمّ کمند
پیاده بپیش اندر افگند خوارببردش بدور از لب رودبار
بیفگند بر خاک و دستش ببستسلیحش بپوشید و خود بر نشست
درفشش گرفته بدست اندرونبشد تا لب آب گلزرّیون
چو ترکان درفش سپهدار خویشبدیدند رفتند ناچار پیش
خروش آمد و نالهٔ کرّه نایدم نای سرغین و هندی درای
چو آن دید گیو اندر آمد بآبچو کشتی که موج اندر آید شتاب
برآورد گرز گرانرا بکفتسپه ماند از کار او در شکفت
سبک شد عنان و گران شد رکیبسر سرکشان خیره گشت از نهیب
بتیغ و رکاب و بسفت و ببادهمی ترکرا خاک بر سر نهاد
از افکنده شد روی هامون چون کوهز گرزش شدند آن دلیران ستوه
قفای یلان سوی او شد همهچو شیر اندر آمد بپیش رمه
چنان لشکر گشن و مردان نیوگریزان برفتند از پیش گیو
چنان چیره برگشت و بگذشت ز آبکه گفتی ندیدست لشکر بخواب
دمان تا بنزدیک پیران رسیدهمی خواست کز تن سرشرا برید
بخواری ببردش پیاده کشاندوان و پر از ترس چون بیهشان
بر شاه بردش چنان خوار و زاردو رخساره زرد و سر افگنده خوار
پیاده بنزدیک خسرو زمینببوسید و بر شاه کرد آفرین
چنین گفت با شاه که این بیوفاگرفتار شد در دم اژدها
سیاوش بگفتار او سر بدادچو او باد شد این شود نیز باد
ابر شاه پیران گرفت آفرینخروشید و بوسید روی زمین
همی گفت کای شاه دانش پژوهچو خورشید تابان میان گروه
تو دانستهٔ درد و تیمار منز بهر تو با شاه پیگار من
اگر بنده بودی بدرگاه شاهسیاوخش خسرو نگشتی تباه
تو و مادرت هر دو از چنگ دیوبرون آوریدم برای و بریو
سزد گر من از چنگ این اژدهابفرّ و ببخت تو یابم رها
Comments
Loading comments…