یافتن گیو کیخسرو را

شاهنامه

بتوران همی تفت چون بیهشانمگر یابد از شاه جائی نشان

چنین تا بر آمد برین هفت سالمیان سوده از تیغ و بند و دوال

خورش گور و پوشش هم از چرم گورگیا خوردن و باده‌اش آب شور

همی گشت گرد بیابان و کوهبرنج و بسختی و دور از گروه

بدآنگه که رستم ازین روی آببیآورد لشکر هم اندر شتاب

سپهدار توران بگنگ آمدهدگر باره توران بچنگ آمده

بپیران بفرمود کای هوشیارتو کیخسرو شوم را ایدر آر

ز ماچین بیآور بمادر دهشبرو هر سوی دار بسته رهش

فرستاد پیران از اندر زمانفرستادهٔ بر هیونی چمان

بیآورد پور سیاوخش راجوان خردمند با هوش را

سپردش بمادر هم آنجایگاهبرآمد برین نیز یکچند گاه

چو گیو دلاور بتوران زمینبرآنسان همی گشت اندوهگین

چنان بد که روزی پر اندیشه بودبپیشش یکی نامور پیشه بود

بدآن مرغزار اندر آمد دژمجهان خرّم و گیو را دل بغم

زمین سبزه و جوی پر آب دیدچنان جای آرامش و خواب دید

فرود آمد و اسپ را بر گذاشتبخفت و همی دل پراندیشه داشت

همی گفت مانا که دیو پلیدبر پهلوان بد که این خواب دید

ز کیخسرو ایدر نیابم نشانچه دارم همی خویشتن را کشان

کنون گر برزم اند یاران منببزم اندرون غمگساران من

یکی نامجوی و دگر شاد روزمرا بخت بر گنبد افشاند کوز

همی بر فشانم بخیره زبانخمیده روانم چو خمّ کمان

همانا که خسرو ز مادر نزادوگر زاد دادش زمانه بباد

ز جستن مرا رنج و سختیست بهرانوشه کسی کو بمیرد بزهر

سری پر ز غم گرد آن مرغزارهمی گشت شهرا شده خواستار

یکی چشمهٔ دید تابان ز دوریکی سرو بالا دل آرام پور

یکی جام می برگرفته بچنگبسر بر زده دستهٔ رنگ رنگ

ز بالای او فرّهٔ ایزدیبدیدار او رایت بخردی

تو گفتی سیاوخش بر تخت عاجنشستست و بر سرش بیچاده تاج

همی بوی مهر آمد از روی اویهمی زیب تاج آمد از موی اوی

بدل گفت اینکس جز از شاه نیستچنین چهره جز در خور گاه نیست

پیاده بدو نیز بنهاد رویچو تنگ اندر آمد بنزدیک اوی

گره سست شد بر در رنج اویپدید آمد آن نامور گنج اوی

چو کیخسرو از چشمه او را بدیدبخندید و شادان دلش بر دمید

بدل گفت کین گرد جز گیو نیستبدون مرز خود زین نشان نیو نیست

مرا کرد خواهد همی خواستاربایران برد تا بوم شهریار

چو تنگ اندر آمد گو نامداربرآمد ز جا خسرو شهریار

ورا گفت کای گیو شاد آمدیچو با فرّ ایزد وداد آمدی

چگونه سپردی برین مرز راهز طوس و ز گودرز و کاوُس شاه

چه داری خبر جمله هستند شادهمی در دل از خسرو آرند یاد

جهانجوی رستم گو پیلتنچگونه است دستان و آن انجمن

چو بشنید گیو این سخن خیره ماندزبانرا بنام جهانبان براند

بدو گفت گیو ای شه سرفرازجهانرا بمهر تو آمد نیاز

برآنم که پور سیاوش توئیز تخم کیانی و خسرو توئی

مرا یاد کن ای سر راستانز گودرز با تو که زد داستان

ز کشواد و گیوت که داد آگهیکه با خرّمی بادی و فرّهی

بدو گفت کیخسرو ای شیر مردمرا مادر این از پدر یاد کرد

که از فرّ یزدان کشادی سخنبدآنگه که اندرزش آمد ببن

همی گفت با نامور مادرمکز ایدر چه آید ز بد بر سرم

سرنجام کیخسرو آید پدیدپدید آورد بندها را کلید

بدآنگه که گردد سرافراز نیوبیآید بتوران جهاندار گیو

مر او را سوی تخت ایران بردبر نامداران و شیران برد

جهانرا بمردی بپای آوردهمان کین ما را بجای آورد

بدو گفت گیو ای سر سرکشانز فرّ بزرگی چه داری نشان

نشان سیاوش بدیدار بودچو بر گلستان نقطهٔ قار بود

تو بکشای و بنمای بازو بمننشان تو پیداست بر انجمن

برهنه تن خود بنمود شاهنگه کرد گیو آن نشان سیاه

که میراث بود از گه کیقباددرستی بدآن بد کیانرا نژاد

چو گیو آن نشان دید بردش نمازهمی ریخت آب و همی گفت راز

گرفتش ببر شهریار زمینز شادی برو بر گرفت آفرین

از ایران بپرسید و از تخت شاهز گودرز و از رستم رزم خواه

بدو گفت گیو ای جهاندار کیسرافراز و بیدار و فرخنده پی

جهاندار دانندهٔ خوب و زشتمرا گر نمودی سراسر بهشت

همان هفت کشور بشاهی جهاننهادی بزرگی و تاج کیان

نبودی دل من بدین خرّمیکه روی تو دیدم بتوران ز می

که داند بایران که من زنده‌امبخاکم و گر بآتش افگنده‌ام

سیاوخش را زنده گر دیدمیز تیمار و زنجش بپرسیدمی

سپاس از جهاندار کین رنج سختبشادی و خوبی سرآورد بخت

برفتند زان بیشه هر دو براهبپرسید خسرو ز کاوُس شاه

وز آن هفت ساله غم و درد اوز گستردن و خواب و از خورد او

همی گفت با شاه گیو این سخنکه دادار گیتی چه افگند بن

همان خواب گودرز و رنج درازخور و پوشش و درد و آرام و ناز

ز کاوُس کش سال بفگند فرز درد پسر گشت بی پا و سر

از ایران پراگنده شد رنگ و بویسراسر بویرانی آورد روی

دل خسرو از درد و رنجش بسوختبکردار آتش رخش برفروخت

بدو گفت کاکنون ز رنج درازترا بردهد بخت آرام و ناز

مرا چون پدر باش و با کس مگویببین تا زمانه چه آرد بروی

Comments

Loading comments…