ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
دیوان حافظ
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزیدوجه می میخواهم و مطرب که میگوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسهامبار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید
قحط جودست آبروی خود نمیباید فروختباده و گل از بهای خرقه میباید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوشمن همی کردم دعا و صبح صادق میدمید
با لبّی و صد هزاران خنده آمد گل بباغاز کریمی گوئیا در گوشهٔ بوئی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باکجامهٔ در نیکنامی نیز میباید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفتوین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشقگوشه گیرانرا ز آسایش طمع باید برید
Comments
Loading comments…