ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
دیوان حافظ
ای پستهٔ تو خنده زده بر حدیث قندمشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زندزین قصّه بگذرم که سخن میشود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خوندل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه مینمائی و گر طعنه میزنیما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگیّ حال من آگاه کی شودآن را که دل نگشت گرفتار این کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاستتا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
جائی که یار ما بشکرخنده دم زندای پسته کیستی تو خدا را بخود مخند
Comments
Loading comments…