ای که بر ماه از رخ مشکین نقاب انداختی

دیوان حافظ

ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایهٔ بر آفتاب انداختی

تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضتحالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

گوی خوبی بردی از خوبان خلُّخ شاد باشجام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

هر کسی با شمع رخسارت بوجهی عشق باختزان میان پروانه را در اضطراب انداختی

گنج عشق خود نهادی در دل ویران ماسایهٔ دولت برین کُنج خراب انداختی

زینهار از آب آن عارض که شیران را از آنتشنه لب کردیّ و گردان را در آب انداختی

خواب بیداران ببستی وانگه از نقش خیالتهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی

پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاهوز حیا حور و پری را در حجاب انداختی

باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جمشاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی

از فریب نرگس مخمور و لعل می پرستحافظ خلوت نشین را در شراب انداختی

وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلفچون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

داور دارا شکوه‌ای آنکه تاج آفتاباز سر تعظیم بر خاک جناب انداختی

Comments

Loading comments…