بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
دیوان حافظ
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باشوین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکدهٔ عشق فروشندما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالکجهدی کن و سرحلقهٔ رندان جهان باش
دلدار که گفتا بتوام دل نگرانستگو میرسم اینک بسلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روانبخشای درج محبّت بهمان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصّه غباری ننشیندای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
Comments
Loading comments…