بالا بلند عشوهگر نقش باز من
دیوان حافظ
بالابلند عشوهگر نقشباز منکوتاه کرد قصّهٔ زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیریّ و زهد و علمبا من چه کرد دیدهٔ معشوقهباز من
میترسم از خرابی ایمان که میبردمحراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم بدلق زرق بپوشم نشان عشقغمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
مستست یار و یاد حریفان نمیکندذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آنگردد شمامهٔ کرمش کارساز من
نقشی بر آب میزنم از گریه حالیاتا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خندهزنان گریه میکنمتا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمیرودهم مستی شبانه و راز و نیاز من
Comments
Loading comments…