با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

دیوان حافظ

با مدّعی مگوئید اسرار عشق و مستیتا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمبا کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما راتا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشهٔ سلامت مستور چون توان بودتا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنها که برخاستکز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

Comments

Loading comments…