برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
دیوان حافظ
برو بکار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره ترا چه افتادست
میان او که خدا آفریدهاست از هیچدقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست
بکام تا نرساند مرا لبش چون ناینصیحت همه عالم بگوش من باد است
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولیاساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یارترا نصیب همین کرد و این از آن دادست
Comments
Loading comments…