به جان پیر خرابات و حق صحبت او
دیوان حافظ
بجان پیر خرابات و حقّ صحبت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکارانستبیار باده که مستظهرم بهمّت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن بادکه زد بخرمن ما آتش محبّت او
بر آستانهٔ میخانه گر سری بینیمزن بپای که معلوم نیست نیّت او
بیا که دوش بمستی سروش عالم غیبنوید داد که عامست فیض رحمت او
مکن بچشم حقارت نگاه در من مستکه نیست معصیت و زهد بیمشیّت او
نمیکند دل من میل زهد و توبه ولیبنام خواجه بکوشیم و فرّ دولت او
Comments
Loading comments…