به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

دیوان حافظ

بدام زلف تو دل مبتلای خویشتن استبکش بغمزه که اینش سزای خویشتن است

گرت ز دست برآید مراد خاطر مابدست باش که خیری بجای خویشتن است

بجانت ای بت شیرین دهن که همچون شمعشبان تیره مرادم فنای خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمکن که آن گل خندان برای خویشتن است

بمشک چین و چگل نیست بوی گل محتاجکه نافهاش ز بند قبای خویشتن است

مرو بخانهٔ ارباب بی‌مروّت دهرکه گنج عافیتت در سرای خویشتن است

Comments

Loading comments…