به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد
دیوان حافظ
بسرّ جام جم آنگه نظر توانی کردکه خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهربدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشایدکه خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدائی در میخانه طرفه اکسیریستگر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
بعزم مرحلهٔ عشق پیش نه قدمیکه سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرونکجا بکوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولیغبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
بیا که چارهٔ ذوق حضور و نظم اُموربفیض بخشی اهل نظر توانی کرد
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهیطمع مدار که کار دگر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابیچو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
Comments
Loading comments…