جان بی‌جمال جانان میل جهان ندارد

دیوان حافظ

جان بی جمال جانان میل جهان نداردهر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد

با هیچ‌کس نشانی زان دلستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشینستدردا که این معمّا شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادنای ساربان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت بعشرتبشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموزمستست و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایّام داد بر باددر گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمعست اسرار ازو بپوشانکان شوخ سربریده بند زبان ندارد

Comments

Loading comments…