خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
دیوان حافظ
خرّم آن روز کزین منزل ویران برومراحت جان طلبم وز پیِ جانان بروم
گرچه دانم که بجائی نبرد راه غریبمن ببوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفترخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقتبهواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر بسرم باید رفتبا دل زخمکش و دیدهٔ گریان بروم
نذر کردم گر ازین غم بدرآیم روزیتا در میکده شادان و غزلخوان بروم
بهواداری او ذرّهصفت رقصکنانتا لب چشمهٔ خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیستپارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
Comments
Loading comments…