خط عذار یار که بگرفت ماه ازو

دیوان حافظ

خطّ عذار یار که بگرفت ماه ازوخوش حلقه‌ایست لیک بدر نیست راه ازو

ابروی دوست گوشهٔ محراب دولتستآنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو

ای جرعه‌نوش مجلس جم سینه پاک دارکایینه‌ایست جام جهان‌بین که آه ازو

کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرستاین دود بین که نامهٔ من شد سیاه ازو

سُلطان غم هر آنچه تواند بگو بکنمن برده‌ام بباده‌فروشان پناه ازو

ساقی چراغ می بره آفتاب دارگو برفروز مشعلهٔ صبحگاه ازو

آبی بروزنامهٔ اعمال ما فشانباشد توان سترد حروف گناه ازو

حافظ که ساز مطرب عشّاق ساز کردخالی مباد عرصهٔ این بزمگاه ازو

Comments

Loading comments…