دارم امید عاطفتی از جناب دوست

دیوان حافظ

دارم امید عاطفتی از جناب دوستکردم جنایتی و امیدم بعفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که اوگر چه پری وشست ولیکن فرشته خوست

چندان گریستیم که هر کس که برگذشتدر اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچست آن دهان و نبینم ازو نشانمویست آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفتاز دیده‌ام که دم بدمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشدبا زلف دلکش تو کرا روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بوئی شنیده‌امزان بوی در مشام دل من هنوز بوست

Comments

Loading comments…