در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

دیوان حافظ

در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زدعشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد

جلوهٔ کرد رخت دید ملک عشق نداشتعین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

عقل میخواست کزان شعله چراغ افروزدبرق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدّعی خواست که آید بتماشاگه رازدست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد

دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدنددل غمدیدهٔ ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشتدست در حلقهٔ آن زلف خم اندر خم زد

Comments

Loading comments…