دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد

دیوان حافظ

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیردز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

خدا را ای نصیحت‌گو حدیث ساغر و می گوکه نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمیگیرد

بیا ای ساقی گُلرخ بیاور بادهٔ رنگینکه فکری در درون ما ازین بهتر نمیگیرد

صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارندعجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد

من این دلق مرقّع را بخواهم سوختن روزیکه پیر می فروشانش بجامی بر نمیگیرد

از آنرو هست یاران را صفاها با می لعلشکه غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گوئی چشم ازو بردوزبرو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمیگیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگستدلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمیگیرد

میان گریه میخندم که چون شمع اندرین مجلسزبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت راکه کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمیگیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقستچه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد

من آن آیینه را روزی بدست آرم سکندرواراگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویتدری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد

Comments

Loading comments…