دلم رمیده شد و غافلم من درویش
دیوان حافظ
دلم رمیده شد و غافلم من درویشکه آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزمکه دل بدست کمان ابروئیست کافرکیش
خیال حوصلهٔ بحر میپزد هیهاتچهاست در سر این قطرهٔ محالاندیش
بنازم آن مژهٔ شوخ عافیتکش راکه موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکدگرم بتجربه دستی نهند بر دل ریش
بکوی میکده گریان و سرفکنده رومچرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندرنزاع بر سر دنییّ دون مکن درویش
Comments
Loading comments…