دل از من برد و روی من از نهان کرد
دیوان حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کردخدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهائیم در قصد جان بودخیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونیندل نباشمکه با ما نرگس او سرگران کرد
کرا گویم که با این درد جانسوزطبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمعم که بر منصراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتستکه درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفتکه یار ما چنین گفت و چنان کرد
Comments
Loading comments…