دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد

دیوان حافظ

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزدبمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد

بکوی می‌فروشانش بجامی بر نمیگیرندزهی سجّادهٔ تقوی که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتابچه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سُلطانی که بیم جان در او درجستکلاهی دلکش است امّا بترک سر نمی‌ارزد

چه آسان مینمود اوّل غم دریا ببوی سودغلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی‌ارزد

ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانیکه شادیّ جهانگیری غم لشکر نمی‌ارزد

Comments

Loading comments…